تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

سلام ،

این هم آدرس وبلاگی که قولش رو به خیلی‌‌ها داده بودم فقط فرصتی نبود تا شروع کنم ،

خوشحال میشم گ ه گاه سری به منو وبلاگ جانم بزنید ..

www.ordinary-man.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 21:14  توسط پوریا سردشتی  | 

مینویسم از نو ! 

مینویسد از نو !

 مینوسیم از نو !

 من .. او .. ما !

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 7:55  توسط پوریا سردشتی  | 

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ...

ـ دگر کافی ست

حمید مصدق
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 18:29  توسط پوریا سردشتی  | 

دیشب به سیل اشک ، ره خواب می ‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می ‌زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه ی محراب می ‌زدم
هر مرغ فکر ، کز سر شاخه ، سخن به جست
بازش ز طره ی تو به مضراب می ‌زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می ‌گرفت
می‌ گفتم این سرود و می ناب می ‌زدم
دیشب به سیل اشک ، ره خواب می ‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می ‌زدم
دیشب به سیل اشک ، ره خواب می ‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می ‌زدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 17:15  توسط پوریا سردشتی  | 

حالا من ماندم و آن پرسش همیشگی‌ ...

بگو .. !

بگو .. !

بگو .. !

دلم را چه کنم ؟

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 5:47  توسط پوریا سردشتی  | 

بر چفت مقبره پیر
قفلی میان گره ها و قفل ها
دیشب گشوده شد
هیهات ... بدبختی چه کس آغاز گشته است ؟



نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 16:52  توسط پوریا سردشتی  | 

۱)

کلاغ پر .. فیروز ! پر .. !

سر یکی‌ از کلاس‌ها .. که طبق معمول به وقت گذروندن و سرچ کردن عکس‌ها و مطالب مختلف میگذرونیم .. همینطوری یاد پارسا پیروزفر افتادم .. !! سرچ کردم " پیروزفر ، پارسا " بدون هیچ دلیلی‌ حس کردم اگه فامیلیش رو اول بنویسم عکسای بیشتری بهم میده گوگل ... ! اما این اتفاق نیفتاد . دوستم گفت دیدی بهت گفتم نمی‌شه .. درست بزن ! بزن .. پارسا .. فیروز پر !!

 

۲)

برنامه غذایی

پارسال بود داشتیم با پویا راجع به برنامه ریزی غذایی هفته صحبت میکردیم .. غافل از اینکه توی کتابخونه معمولا آدمای‌ مختلف‌ از کشور‌های مختلفی‌ حضور دارن و بهتره که مراقب نوع شوخی‌‌ها بود ! پویا گفت من مینویسم پیتزا و سیب زمینی‌ برای ناهار .. خیلی‌ بی‌ هوا گفتم آخه افغانی کی‌ با پیتزا سیب زمینی‌ می‌خوره واسهٔ ناهار ! پویا سرخ شد و ساکت ! نه از اینکه بهش گفت بودم افغانی .. واسه اینکه بغل دستی پویا افغانی بود ! آره ..  افغانی بود.

۳)

کریسمس با پویا !

سومین و آخرین سوتی برمیگرده به رکورد دار سوتی‌های مدرسه .. دوست خوبم پویا .. که سوتی هاش انقدر حرفه ای‌ هست که در سطح این وبلاگ نیست اما من با اجازش یکی‌ دیگه از اون شاهکار هارو اینجا میذارم. برای طراحی در کلاس برای کریسمس با پویا ۲ ساعت کار کردیم .. ۲ زنگ بعد پویا رو دیدم .. ! انگار مغزش رو ریست کرده بودن ! خیلی‌ جدی بهم گفت امروز دکور در  کلاسمون عالی‌ شد .. حتما باید بیای ببینی‌ ! و .. سکوت !! و پویا باز هم سرخ شد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 20:4  توسط پوریا سردشتی  | 

 

یکی‌ دو تا  نیست عزیزم !

درس دارم !  کلی‌ کار و برنامه ریزی برای جشن ۱۸ آوریل دارم ! کلی‌ تمرین و ساخت و در آوردن ملودی‌های چند قسمتی‌ برای نمایش دارم ! تا دلم بخواد پروژهٔ درسی‌ دارم برای تحویل دادن ! تا دلت بخواد تنبلم ! به رسم عادت همیشگی‌ اول دفتر ساله ۸۸ رو  ۱۱ تا آرزو و برنامه‌های امسال رو نوشتم ( با روان نوسی نوک نمدی استدلر / قرمز) .. امیدوارم بشه که من به این ۱۱ تا آرزوی امسالم برسم ! گاهی اوقات سر آدم انقدر شلوغ می‌شه که آرزو که هیچ .. از کار‌های اجباری هم خسته می‌شه ! البته من خسته نیستم .. فقط یکم تنبلم ! نمیدونم چرا صبح‌ها که از خواب پا میشم .. به شدت این بیت دوست نداشتنی توی ذهنم مرور می‌شه ... ؛

سالی‌ که نکوست ، از بهارش پیداست !

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 18:33  توسط پوریا سردشتی  | 

می زنم استکانم را
به شیشه قلبت
به سلامتی همه زاغ های
روی پرچین ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 16:18  توسط پوریا سردشتی  | 

 

یه بهاری بود انگار .. یادته ؟

بهار ۸۰ بود ...

عالم بچگیو عیدی گرفتنو پیک شادی !

 بار سفر رو بستیمو عازم سرزمین نیاکان شدیم ... انگار که همین دیروز بود .. تمام جاده طالقان به گوش دادن آلبوم دوم آریان و سر و کله زدن با علی‌ گذشت.

چقدرم خوش گذشت .. چقدر بیخبر بودم از تمام اتفاق هائی که قرار بود بیفته و من .. نه من ، بلکه هیچ کس فکرشو نمیکرد ! من .. تو .. پیک شادی .. برف .. پوتین‌های گلی ... سر گردنهٔ طالقان .. اکو سیستم .. دعا .. آموزش پرورش.. وای خدای من .. این کلمات رو یادت میاد ؟ پشت این کلمات هزاران هزار خاطره هست

.. برای من .. برای تو .

. برای هرکسی که اونجا بود و هرکسی که شنید و دید اون ماجراهارو ! 

حالا بعد ه   ۸ سال .. این اولین بهاری که باهمیم .. اومدنت به زندگیم مبارکه !


برای فریبا و علی‌ عزیزم آرزوی شادی و خوشبختی‌ می‌کنم ... دوستون دارم .
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 17:59  توسط پوریا سردشتی  |