تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

تا صورت و پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد
آدم چو یکی قبله و معبود علی بود
موسی و عصا و ید بیضا و نبوت
در مصر به فرعون که بنمود علی بود
عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت
آن نطق و فصاحت که بدو بود علی بود
جبریل که آمد ز بر خالق یکتا
در پیش محمد شد و مقصود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود
سر دو جهان جمله ز پیدا و زپنهان
شمس الحق تبریز که بنمود علی بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 20:53  توسط پوریا سردشتی  | 

هیچکس از جنس ما نبود
این چنین که هستم که بودی که بودم که هستی
نمی گویم صمیمی نمی گویم خوب نمی گویم پاک
نمی گویم...

ولی بخدا قسم
قسم به نان و نمک
به شرم تو به چشمای قشنگ تو
اندازه هرچه دل تنهاییت بخواهد
با همه وجود و با هرچه عشق و عشق
دوستت دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 20:34  توسط پوریا سردشتی  | 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردبد
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 4:1  توسط پوریا سردشتی  | 

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فكر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی كرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر كاشت..

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 5:45  توسط پوریا سردشتی  | 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم..

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 5:37  توسط پوریا سردشتی  | 

با توام اي سهراب
اي به پاکي چون آب

يادته گفتي بهم
تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟
نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد

ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد
يادته گفتي بهم اومدي سراغ من
نرم و آهسته بيا
که مبادا ترکي برداره
چيني نازک تنهايي تو..

اومدم آهسته
نرم تر از يک پر قو
خسته از دوري راه
خسته و چشم براه

يادته گفتي بهم..
عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار..

تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه
يار غمها باشه

يادته ميگفتي گاهگاهي قفسي ميسازم
ميفروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
ديگه حتی اون شقايق که اسيره قفس سهراب
ساحر يک نفسه
نيست که تازگی بده اين دل تنهاييمان
پس کجاست اون قفس شقايقت؟

منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتی کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود
آره...کاشکی دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثهء عشق تر است..
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 5:31  توسط پوریا سردشتی  | 

به تو مدیونم همیشه
مگه میشه بی تو باشم
از شبی که روبرومه
چه جوري بی تو رها شم
به تو مدیونم همیشه
مثل شب صبح فردا
مثه موج سرد و تنها
به نگاه نازه دریا
به تو مدیونم همیشه
من خسته من بی روح
مثل خاک سرد و تشنه
به نوازشای بارون
به تو میرسم دوباره
زیر رگبار ستاره
وقتي بارون نگاهت
رو حریر شب میباره
اگه پایانی نباشی
واسه بغض خستگی هام
چه جوری برگردم از این
جاده های بی سرانجام
تو خدای عاشقایی
به تو مدیونم همیشه
وقتی اسمتو میارم
لحظه لحظه تازه می شه
به تو مدیونم همیشه
من خسته.... من بی روح
مثل خاک سرد و تشنه
به نوازشای بارون
به تو میرسم دوباره
زیر رگبار ستاره
وقتي بارون نگاهت
رو حریر شب میباره
به تو میرسم دوباره

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 23:21  توسط پوریا سردشتی  | 

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند... آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند... آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند... دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند... فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند... صبحِ فردا به شبت نيست که نيست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند... راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند... آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند....
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 6:49  توسط پوریا سردشتی  | 

لحظه لحظه گذر عمر
مثل اینه که تو میری
دونه دونه خاطراتم
تو میخوای ازم بگیری
نگو مثل بار اول دستم و دوباره خوندی
بین موندن یا نموندن
تو سر دوراهی موندی

نگو خیسی چشاتو
به کسی نشون نمیدی
حیف عمری که تلف شد
پای عشقی که ندیدی
توی گوشه ی اتاقم
یه سبد دل شکسته
عطر دستای لطیفت
یه روزی روشون نشسته

فکر اشکامو نکن
چشمامم عادت میکنه
آسمون به چشم خیسم
داره حسادت می کنه
فکر اشکامو نکن
چشمامم عادت میکنه
آسمون به چشم خیسم
داره حسادت می کنه
داره حسادت می کنه

نگو خیسی چشاتو
به کسی نشون نمیدی
حیف عمری که تلف شد
پای عشقی که ندیدی
توی گوشه ی اتاقم
یه سبد دل شکسته
عطر دستای لطیفت
یه روزی روشون نشسته

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 22:50  توسط پوریا سردشتی  | 

شراب میدهند هان دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر
سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو
وضو گرفته با گلاب ناب سرخ چشم تو
بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش
و سرخی انار را به لب بزن به لب بکش
عبیر و عود و مشک را سپند دانه دانه کن
چراغ داغ باغ را تجلی جوانه کن
طلوع دف شمس را به صبح من غزل بگو
دو بیت از شکر بخوان سه مصرع از عسل بگو
به احترام نور او قیام کن قیام کن
در آسمان ترین زمین ستاره زد سلام کن

شعر از حافظ ایمانی

ba tashkorr az sima sadeghie aziz ke in ro baram post karde boood !!

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 22:23  توسط پوریا سردشتی  | 

Na faghat bande be naze azali minazad

nashere hokme velayat be valay minazad

gar benazad be ali shie , nadarad ajabi

..ajab injast khoda ham be ali minazad

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 19:14  توسط پوریا سردشتی  |