تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

سنگ شکاف می‌کند در هوس لقای تو
جان پر و بال می‌زند در طرب هوای تو
آتش آب می‌شود عقل خراب می‌شود
دشمن خواب می‌شود دیده من برای تو
جامه صبر می‌درد عقل ز خویش می‌رود
مردم و سنگ می‌خورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را
جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود
گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو
چیست غذای عشق تو این جگر کباب من
چیست دل خراب من کارگه وفای تو
خابیه جوش می‌کند کیست که نوش می‌کند
چنگ خروش می‌کند در صفت و ثنای تو
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم
دید مرا که بی‌توام گفت مرا که وای تو
دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی
رفتم و مانده‌ام دلی کشته به دست و پای تو

مولانای بزرگ و عزیز .. !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 2:54  توسط پوریا سردشتی  | 

آهنگ نگاه تو شد زمزمه رو لبها
ای عشق بخون با من تو خلوت این شبها

تو ساحل آرومی
من موج پریشونم

راز دل دریا رو
می دونی و می دونم

من عطر خوش عشق و
از باغ تو بوییدم

اون یاس بهاری و از شاخه تو چیدم
آهنگ نگاه تو
شد زمزمه رو لبها

ای عشق بخون با من
تو خلوت این شبها

من عطر خوش عشق و از باغ تو بوییدم

اون یاس بهاری و از شاخه تو چیدم
تو معبد چشم تو من شمع شب افروزم

تا لحظه دیدارت می سازم و می سوزم
بخشایش دست تو مرهم دل من شد

حرف شب و روز من از عشق تو گفتن شد
آهنگ نگاه تو شد زمزمه رو لبها

ای عشق بخون با من تو خلوت این شبها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:16  توسط پوریا سردشتی  | 

دیروز...
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه
...
و اما امروز...
باز باران بی ترانه...
باز باران با تمام بی کسی های شبانه...
می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...
باز می آید صدای چک چک غم...
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده...
نمی دانم...
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...
کجای ذلتش زیباست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 4:7  توسط پوریا سردشتی  | 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 21:55  توسط پوریا سردشتی  | 

من يه شکلات گذاشتم توی دستش ُاون هم يه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم و اون هم بچه! سرم را بالا کردم . سرش رو بالا کرد . ديد که منو ميشناسه ..

خنديدم ..گفتم : دوست شيم ؟ گفتم : دوست دوست ... گفت : تا کجا ؟ گفتم : دوستی که تا نداره ..

گفت : تا مرگ .... خنديدم و گفتم : من که گفتم . تا نداره !

گفت : باشه .. تا پس از مرگ !

گفتم : نه نه نه تا نداره ه ه ... گفت : قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن . يعنی زندگی پس از مرگ ُبازهم با هم دوستيم تا بهشت ! تا جهنم ُتا هر جا که باشه من و تو با هم دوستيم !!

خنديدم و گفتم : تو براش تا هرجا که ميخواهی تا بزار ... اصلا يه تا بکش از اين سر دنيااااااا تا اون سر دنيااااااا .....

نگاهم کرد .. نگاهش کردم باور نميکرد .. ميدونستم اون ميخواست حتما دوستيمون حتما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نميفهميد ...

گفت : بيا برای دوستيمون يه نشون بزاريم ...گفتم : باشه .. تو بزار

گفت : شکلات !!! هر بار که همديگر رو ميبينيم يه شکلات مال تو .. يکی مال من !! باشه ؟؟؟

گفتم ........... : باشه

وهر بار يه شکلات ميزاشتم توی دستش ، اون هم يه شکلات ميزاشت توی دست من ... باز همديگر رو نگاه ميکرديم .. يعنی که دوستيم .. دوست دوست

من به تندی شکلاتم رو باز ميکردم و ميزاشتم تو دهنم ... اون ميگفت : شکمو .... تو دوست شکموئی هستی

و شکلاتش رو ميزاشت توی يه صندوق کوچولوی قشنگ .. ميگفتم : بخورش .... می گفت : ميخوام تموم نشه .. ميخوام برای هميشه بمونه !!

صندوقش ر از شکلات شده بود ..هيچ کدومشون رو نميخورد.. من همشونو خورده بودم ..

گفتم : اگه يه روزی شکلات هاتو مورچه بخوره ، اونوقت چيکار ميکنی ؟ گفت : مواظبشون هستم

ميگفت : ميخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستيم و من شکلات را ميزاشتم تو دهانم و می گفتم : دوستی که تا نداره !

يه سال گذشت ، دو سال ، چهار سال ، ده سال ، و بيست سال شده .... اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم .. من ، همه شکلاتها رو خوردم ... اون همه شکلاتهاشو نگه داشته . اون اومده امشب خداحافظی کنه .. ميخواد بره .... بره اون دور دورا !

ميگه : ميرم و زود بر ميگردم .. من ميدونم دروغ ميگه و ميره و برنميگرده ... يادش رفت شکلاتم رو به من بده .. من يادم نرفت ... يه شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : اين برای خوردن .. يه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم : اين هم برای صندوق کوچکت .

يادش رفته بود که صندوقی هم برای شکلاتهاش داره .. هر دو رو خورد و خنديدم .. ميدونست دوستی من تا نداره ... ميدونستم دوستی اون تا داره ..

مثل هميشه شکلاتم رو خوردم .......... حالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چيکار ميخواهد بکنه ؟؟؟؟؟؟يعني با خودش مي بره اون دور دورا ؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 6:24  توسط پوریا سردشتی  | 



قدرت عشق یا عشق قدرت ، مدرنیته یا سنت

تو محور شرارت، ژیان و عشق سرعت

مسکن رنج و درد، به صورت قرص و گرد

شام و ناهار نداری، جاش می خوریم کیک زرد!

انتخابای تستی، ازدواجای قسطی

دوزار ته گنجه بود، فرستادیم فلسطین!

موفقیت تضمینی، موزیک زیرزمینی

دکتر قلب نمی خوایم، جراح فک و بینی

غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی

دموکراسی دینی...

پیتزای قورمه سبزی!

بچه های پاپتی، چلوکباب ساعتی

قاچاق زن به دوبی، آادمای غیرتی

خون با اسانس اچ آی وی، آنفلونزای مرغی

یکی از وبا می میره، یکی جنون گاوی

ذخیره های ارزی، تحرکات مرزی

هیچی دیگه نداریم، اعتبارات قرضی!

اقتصاد تضمینی ، مرخصی تشویقی

سینمای فلسفی، موسیقی تلفیقی

عاشقای قزوینی، توسعه سبک چینی

دموکراسی دینی...های های

پیتزای قورمه سبزی!

دیزی توی کافی شاپ، مدیتیشن به قصد رختخواب

نذری می دن افطاری، زرشک پلو با کچاب!

دنیاهای مجازی، دانشگاه شهربازی

قهرمانای ملی، پرویننو حجازی!

داروهای تقلبی، معتادای تفننی

مد لباس ملی، صنایع تسننی

آموزش از راه دور، فروش سوال کنکور

نزول سود بانکی، یا انتخاب یا که زور

غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی

دموکراسی دینی...

پیتزای قورمه سبزی!

پل شیخ فضل الله از رو ستارخان رد می شه

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 6:38  توسط پوریا سردشتی  | 

 

تولد سهراب به یاد همه ما هست ..

با توام اي سهراب

اي به پاکي چون آب

يادته گفتي بهم

تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟

نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد

ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد

يادته گفتي بهم اومدي سراغ من

نرم و آهسته بيا

که مبادا ترکي برداره

چيني نازک تنهايي تو

اومدم آهسته

نرم تر از يک پر قو

خسته از دوري راه

خسته و چشم براه

يادته گفتي بهم

عاشقي يعني دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه

آره تنها باشه

يار غمها باشه

يادته ميگفتي گاهگاهي قفسي ميسازم

ميفروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زندانيست

دل تنهاييتان تازه شود

ديگه حتی اون شقايق که اسيره قفس سهراب

ساحر يک نفسه

نيست که تازگی بده اين دل تنهاييمان

پس کجاست اون قفس شقايقت؟

منو با خودت ببر به قايقت

راست ميگفتی کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود

آره...کاشکی دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب

تو خودت گفتی بهم

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثهء عشق تر است

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 22:35  توسط پوریا سردشتی  | 

هر که رفت
پاره اي از دل ما را با خود برد
اما او که با ماست
او که نرفته است
ار او بپرسيد
که چه مي کند با دل ما

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 5:43  توسط پوریا سردشتی  | 

 

از ياد نمي برم، هرگز تو را و عشق زيباي تو را،
لحظه قشنگ دوست داشتن و به اوج رسيدن را،
خواستني و تمام نشدني
حالا اينجا كنار اين همه خاطره باراني،
تنها به تو مي گويم، دوستت دارم، كه مي خواهم بماني، بمانم،
نه در لحظه‌ها و ثانيه‌ها، نه، كه در تمام نفسها،
بي دریغ‌تر از هميشه
حضور معطر تو، بودن، درست همان زمان كه نيستي
و لحظه ها با بوي خاطره‌ها جان مي گيرند
مي مانند، مي مانند
براي من، فقط يك نگاه تو
همينقدر كه بدانم هستي، كافي است،

حالا همينجا و هرجا، كه نباشي و باشم، يك حس آشنا مرا با خود ميبرد
فرياد مي‌زنم، كه هستم، با تو، كنار تو

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 5:40  توسط پوریا سردشتی  | 

 

چه زیباست رقص در مهراب ..

با فرقی شکافته ..

ایام پرواز مولا .. تسلیت باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:7  توسط پوریا سردشتی  | 

آدمای تنها، آدمای غمگین، آدمای خسته
آدمای عاشق، چشا کاسه‌ی خون، دلا شکسته
آدمای پولدار، آدمای بی پول، تو فکر تجارت
آدمای مهم، آدمای جدی، عقده‌ی حقارت
اینجا هیچکی سر جاش نیست

خلبانا جاشونو عوض کردن با راننده‌های تاکسی و کامیون
حتما باید بی‌مزه و جلف باشی تا بری تو تلوزیون
دکترای برج‌ساز، خونای آلوده، فروش اعضای بدن
سوگند بقراط؟ بی‌خیال برو دنبال پول به جیب زدن
اینجا هیچکی سر جاش نیست

مهندسا زدن تو کار واردات و صادرات
فاشیستای دیروز امروز شدن رهبر اصلاحات
مهم نیست که بلد نیستی حرف بزنی و تازه اومدی تو شهر و اینا
فقط کافیه، فقط باید چشات آبی باشه تا بشی هنرپیشه‌ی سینما
اینجا همه جوره‌شو داریم ولی هیچکی سر جاش نیست
اینجا همه رقم موجود است ولی کسی سر جاش نیست

حالا
اونایی که یه کاری بلدن همشون بیکارن
مسولین زی‌ربط یا رفتن مرخصی یا نیستن و بیمارن
اگه هیچ کاری بلد نباشی میشی معاون یا مدیر
کارای بزرگ دست آدمای حقیر

دلاکای حموم زدن تو کار کلاس تی‌ام و طب سنتی
درویشای آپارتمانی، خطبه‌ی عرفانی، نمایش عهد
بوکسورا و کشتی‌گیرا اکثرا نماینده‌ی مجلسن
مشکلاتو فیتیله‌پیچ می‌کنن و حساب دشمنا رو می‌رسن

آب سرد
چک زرد ...

اینجا هیچکی سر جاش نیست
اینجا هیچوقت هیچکی سر جاش نیست
اینجا همه رقم موجود است ولی هیچکی سر جاش نیست

خوبه که بنده هم برم مدتی دکتری کنم
یا بروم تو سینما هر شبه آکتوری کنم
آخه چرا خجالت بکشم یا بکنم رودرواسی ...

این شعر را با اجازتون سانسور کردم .. !! چون  .......


+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 5:11  توسط پوریا سردشتی  | 

ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم در عجب بودم كه تورا ديدم و ديوانه شدم تا كجا بايد سفر كرد تا به كي بايد دويد از كجا بايد گذر كرد تا به شهر تو رسيد گفتي كه طبيب دل هر بيماري پس طبيب دل من باش كه بيمار توءم گر همسفر عشق شدي مردسفر باش هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش  ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 6:0  توسط پوریا سردشتی  | 

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق، همآغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

تقدیم به تمام عزیزانم :

مادرم .. شادی عزیزم .. سیمای نازنین .. جناب منتظری محترم .. خانم افتخاری مهربان .. مادربزرگ خوبم ..خانم روح الله زاد .. و  .....

به یادتونم .. همیشه خدا .. هرجای این زمین که باشم .

یا علی ..

پوریا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 4:44  توسط پوریا سردشتی  | 

از لاله زار که می گذرم، بغض ترانه می شکنه
تو عمق سینم یه نفر یاز زیر آواز می زنه
از لاله زار که می گذرم میشم یه بچه بلا
عاشق فیلم جفتی و عاشق سیبای طلا
از لاله زار که می گذرن الک دولک یادم میاد
«محمود سیاه» نمایش «مرد کلک» یادم میاد
قصه اون کبوتری که از رو بوم ما پرید
قصه اون یکه بزن تو فیلمای سیاه سفید

لاله زار! کاش می تونستیم، همیشه بچه بمونیم
عمو زنجیر بافو بازم توی کوچه هات بخونیم
لیموناد شیشه ای دوزار، لواشک برگی یه شاهی
«بابا نون نداد» نوشتن توی دفترای کاهی

دوباره هفت ساله میشم از لاله زار که میگذرم
خاطره های خط خطی رژه میرن توی سرم
وقت فلک کردن عشق، زار زدنای الکی
مزه آبنبات کشی، طعم آدامس بادکنکی
بازی لی‌لی و سه قاپ، بازی گرگم به هوا
الاکلنگ سوار شدن، چرخ و فلک تو کوچه ها
چرخ کبوترای جلد تو آسمون پاک و صاف
دشنه لوطی محل که زنگ زده توی غلاف

لاله زار! کاش می تونستیم، همیشه بچه بمونیم
عمو زنجیر بافو بازم توی کوچه هات بخونیم
لیموناد شیشه ای دوزار، لواشک برگی یه شاهی
«بابا نون نداد» نوشتن توی دفترای کاهی
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 3:36  توسط پوریا سردشتی  |