تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

مامعتقدیم که عاقبت مردی سبز...سر میزند از کوه چو ناوردی سبز
ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد...بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور...سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب ما باز سحر میگردد...مهدی به میان شیعه بر میگردد
تفسیر بلند ذوالفقار است این مرد...انگار بهار در بهار است این مرد
با خون حسین در پیام آمده است...انگار علی به انتقام آمده است
ای کوفه دلان دوباره دین آمده است...این است علی فتح مبین آمده است
انگار که خاتم الامین آمده است...کفر است ولی خدا زمین آمده است
ای مرد علم به دوش من یا مولا...ای سید سبز پوش من یا مولا
برگرد هنوز بیفرارت هستند...یک عده عجیب انتظارت هستند
آن مرد که بوی سبز باران میداد...آن پیر که روح بر جماران میداد
میگفت که عاقبت کسی می آید...از نسل علی دادرسی می آید
می گفت که یک روز تو بر می گردی...بر شام سیاهمان سحر می گردی
می گفت تو سبزی به بلندای دعا...لبریز محبتی و سرشار خدا
اما تو نیامدی بهارا غم رفت...افسوس دگر پیر جماران هم رفت
طفلان نجیب بیشه ها شیر شدند...مردان غریب جبهه ها پیر شدند
یک عده به ذکرند به تطهیر شدند...یک عده ز دوریت زمین گیر شدند
ای مرد علم به دوش من یا مولا...ای سید سبز پوش من یا مولا
برگرد که بر بهارمان می خندند...یک عده به انتظارمان می خندند
افسوس کسی نیست که فریاد زند...از پشت حصار غربتت داد زند
افسوس کسی نیست بیا داد برس...یا صاحب ذوالفقار فریاد برس
امواج دلت آبی و دریای غریب...غربت کده ات کجاست مولای غریب
غربت کده ای که بوی دریا دارد...صد خاطره از غربت زهرا دارد
برگرد و نشانمان بده دریا را...برگرد و بیاب غربت زهرا را
برگرد و علی چشم براه است هنوز...اسرار غمش در دل چاه است هنوز
ای مرد علم به دوش من یا مولا...ای سید سبز پوش من یا مولا

سیمای عزیز که همیشه خدا لطف داره ..

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 9:2  توسط پوریا سردشتی  | 

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظرمي سنجند
عشق ها را همه بادور كمر مي سنجند
خب طبيعي است كه يك روزه به پايان برسد
عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد
صبح يك روزمن از پيش خودم خواهم رفت
بي خبربا دل درويش خودم خواهم رفت
مي روم تاكه به ميخانه كمي مست كنم
جرعه بالابزنم آنچه نبايست بكنم
آنقدرمست كه اندوه جهانم برود
جام بر روي لبم باشدوجانم برود
ساقيا در بدنم نيست توان جام بده
گوره بابای غم هر دو جهان جام بده
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 1:55  توسط پوریا سردشتی  | 

به نام او كه زيباست
اينجا من هستم؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي
خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو
حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند


دروود ..

کمی خستم .. کمی هم بی حوصله ، شايد چند وقتی به روز نکنم .. شايدم هم بکنم ..

و خواستم خداحافظی کرده باشم به رسم ادب.. شايد کوتاه .. شايد هم ..

حق يارتون .. آرامو صلح طلب باشين ..

يا علی مدد ..

پوريا سردشتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 18:32  توسط پوریا سردشتی  | 

 

  

       تازه در تازه ... بلند آوازه ...

 

      مردگان نام مرا مي‌دانند

 

      از سر قاف اجل، بام بلا

 

      كشته‌ي شعر مرا مي‌خوانند

 

 

 

      خوشه‌ي وحي اگر سوره نشد

 

      قُل اعوذ بِكَ ربِّ الگندم

 

      بِكَ اي معجزه‌ي نان و شراب

 

      به سلامت سر ساقي ... سر خُم ...

 

 

      قُل اعوذُ بِكَ ربّ‌ الْمستي

 

      پلك‌ها نشئه شد و سنگين شد

 

      خسرواني بزن اي خسرو زهر!

 

      تلخي از زهره‌ي ما شيرين شد

 

 

      وَ سلامٌ هِيَ حتّي تا مرگ

 

      به تمنّاي تو تر دامن تر

 

      وَ سلامٌ هِيَ حتّي ساقي

 

      وَ سلامٌ هِيَ حتّي ساغر

 

 

      بته در جقّه‌ي ما هدهد شد

 

      من و ققنوس خليل اللّهيم

 

      آتش از شرب دمادم خيزد

 

      ما از آفات بلا آگاهيم

 

 

       قل اعوذ به شراب و به شراب

 

       به شراب جلوات و كلمات

 

      هله مستي، هله عصیان، هله جام

 

       به گل گونه‌ي ساقي صلوات

 

 

      هله والتّين هلا والزّيتون

 

      هله خاكا آبآتش بادا

 

      هله شيطان هله اللهُ احد

 

      هله مستيت مبارك بادا

 

 

      هله والتّين كه من انجيرم

 

      هله والليل كه من شب شده‌ام

 

      هله والشمس كه خورشيد توئي

 

      هله والزّهر كه عقرب شده‌ام

 

 

      هله سبحانك يا من يا هو

 

       كفر رازي كه ميان من و توست

 

      هله عقرب، شب، خورشيد، انجير

 

       يار برخيز! زمان من و توست

 

 

      برج بي‌طالعيم افزون باد

 

      كه من از طلعت معشوق خوشم

 

      خون من بر لب عشاق حلال

 

      اگر از عشق خودم را نكشم ...

از اشعار حافظ ایمانی عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 1:18  توسط پوریا سردشتی  | 


این قافله عمر ، عجب می گذرد.....

و قیصر امین پور هم رفت ..

یادش گرامی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 22:19  توسط پوریا سردشتی  | 

کتاب:

۱.پیامبر و دیوانه  ( جبران خلیل جبران )

۲.اشراق ها ( مسیحا برزگر )

۳.الماس های اشو

فیلم :

۱. خون بازی ( رخشان بنی اعتماد )

۲.   24 

موسیقی :

۱.مست و خراب ( فرمان فتحعلیان )


این پیشنهاد ها کاملا نظر شخصیمه .. ۴ دیواریه دیگه ..
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 5:3  توسط پوریا سردشتی  | 

آنکه حاله مردم دیوانه می داند منم
آنکه سوزه سینه پروانه می داند منم
آنکه در جامه محبت باده می ریزد تویی
آنکه قدر ساغر و پیمانه می داند منم
آنکه خلقی را به چشمی می کند افسون تویی
آنکه افسون رخه جانانه می داند منم
آنکه دل می سوزد و افسانه می سازد تویی
وآنکه از سوزه جگر افسانه می سازد منم
تا به ابروی تو محراب است و چشمت می فروش
آنکه راهه مسجد و می خانه می داند منم
خانقایی هست در عالم برای آب و خاک
وانکه از دل راهه آن کاشانه می داند منم
جمله درویشانه عالم ساکن آن خانه اند
آنکه نــــام صــــاحـــب آن خـــــانه مــی دانــــد منـــــم

فرمان فتحعلیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 23:49  توسط پوریا سردشتی  | 

صدای نغمه پرنده ها ، شبنم نشسته رو برگ گلها
تو و بارونو به یادم میاره ، روزای عیدو به یادم میاره
صدای نغمه پرنده ها ، شبنم نشسته رو برگ گلها
تو و بارونو به یادم میاره ، اون روزهای عیدو به یادم میاره
ای گل شقایقم باز بمون تو عاشقم
منم اون خسته تنها مثل شب ، تویی اون شعشعه طلوع فجر
اومدی خیمه زدی تو باغ دل ، حالا من موندم و دل میون گل
وقتی دستات و تو دستام میگیرم ، وقتی که کنارت آروم میشینم
دنیا واسه دل من کوچیک میشه ، خودم و تو عرش اعلا می بینم
ای گل شقایقم باز بمون تو عاشقم
حالا من موندم و اون خاطره ها ، با یه دنیا کوله بار غصه ها
کیه باور بکنه حرفهای من ، تو بیا تو ای پری قصه ها
بیا ای بانوی قصه های من ، سر بذار دوباره روی پای من
منو با خودت ببر به قصه ها ، تا به دنیا برسه صدای من
ای گل شقایقم باز بمون تو عاشقم
ای گل شقایقم باز بمون تو عاشقم

فرمان فتحعلیان


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 3:51  توسط پوریا سردشتی  |