تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

تو زندگي هر آدمي يه عده اي هستن که روز شب به يادشوني

براشون آرزوها ميکني

از خنده هاي رو لبشون،لبخند هاست که روي لبت ميشينه

و از ناراحتي هاشون

اشک هاي چشمانت جاري ميشه

روزهاي خوبشون روزهاي خوبيست براي تو

و روز هاي نا خوشايندشون روزهاي بدي براي تو

بهترين و تک ترين زمان، براي خنديدن تو

براي شاد بودن تو

براي از اعماق قلب آرزو کردن تو

براي از سر شوق اشک ريختن تو

تنها روزيست که تکرار نميشه

تنهاي روزيست که به روي زمين آمدن مقرب ترين فرشته به خدا رو حس ميکني

تنها روزيست که تولد انسان ترين انسان رو جشن ميگيري

تبريک ميگي

و تا سال بعد منتظر مي ماني تا دوباره طعم بهترين ها را بچشي

حالا مدت هاست که براي من يک روز مهم شده

يا بهتره بگم مدت هاست که 27 بهمن براي من مهم شده

چون تو اين روز يکي از بهترين و عزيزترين افراد تو زندگيم متولد شده

برادر عزيزم،پورياي خوبم تولدت مبارک

بهترين ها رو برات آرزو ميکنم

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 0:14  توسط پوریا سردشتی  | 

این جا نبودن!

باور نمی کنم،

هرگز باور نمی کنم که سال های سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

یک کاری خواهد شد.

زیستن مشکل شده است.

و لخظات چنان به سختی و سنگینی می گذرد

که احساس می کنم،خفه می شوم.

هیچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است.

 و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم،

در خودم بیارامم.

از "بودنِ"خویش بزرگتر شده ام

و این جامه بر من تنگی می کند

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشقِ آن سفر بزرگ!...

اوه،چه می کشم!

چه خیال انگیز و جان بخش است"این جا نبودن"!

از معلم شهید دکتر علی شریعتی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پست های جدید:

۱.شهر دل

۲.این جا بودن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 0:21  توسط پوریا سردشتی  | 

آمده‌ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم ، شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم ، بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم ، زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا ، جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد ، من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر برم

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کند
پیش گشاده تیر او ، وای ، اگر سپر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او ، نام رخ قمر برم

اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر برم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 23:18  توسط پوریا سردشتی  | 

 

پرنده می میرد&پرواز می ماند...!نگامی

 عشق شیرین است و وقتی کسی عاشق می شود،حلاوت و شیرینی از عمق جانش می جوشد.هنگامی که کسی عشق خالص می شود،قند می شود.در رابطه ءعاشقانه ی معمولی،شیرینی می آید و می رود و وقتی شیرینی می رود ،تلخی جای آن را می گیرد.رابطه ی عاشقانه ضرب آهنگی ست بین شیرینی و تلخی..رابطه ی عاشقانه ،رابطه ایست آمیخته به عشق و نفرت.باید سر تا پا عشق شد،یعنی حالی موقتی که در رابطه ی عاشقانه هست،جای خود را به مقام دایمی عشق بدهد.در این صورت،عشق،حال و حالت و سرشت و سرنوشت تو نوشت.

در مقام عشق،تلخی وجود ندارد.

پرنده ی عاشق روزی می میرد،

اما پرواز عاشقانه همیشه باقی می ماند.

عشق معمولی فقط نقشی از عشق است،سراب است.چنین نقشی،هرگز سیراب نمی کند،بلکه بر تشنگی می افزاید.چنین عشقی رضایت خاطر نمی آورد،بلکه نا رضایتی به بار می آورد.زیرا نقش ها می ایند و می روند و دوامی ندارند.نوری می تابد و می رود و باز تاریکی بر جای می ماند.اگر اصلا نوری نتابیده بود،شاید نا رضایتی هم معنایی نداشت.

اما بارقه ای تابیده است و همین بارقه،تو را بی قرار کرده است.در پرتو آن بارقه،دیدن را برای لحظه ای تجربه کرده ای و دیگر به ظلمت رضایت نخواهی داد.

عشق تنها پدیده ی با شکوه زمان ماست.

تنها  از راه عشق است که خدا را تجربه می کنیم.

آنهایی که عشق را گم می کنند،خدا را گم می کنند.

راه دیگری برای درک حضور خدا وجود ندارد مگر راه عشق

بر گرفته از کتاب"پرنده می میرد،پرواز می ماند".

نوشته ی "مسیحا برزگر"

پست های جدید:

۱.ملاقات

۲.پرنده می میرد،پرواز می ماند..!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 23:6  توسط پوریا سردشتی  | 

ملاقات

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»

امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.»

مرد گفت« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

« امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

با عشق، خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 23:0  توسط پوریا سردشتی  | 

واژه ی غریبیست برای تنهایان بر کنج نشسته...

اما پر از پری درک...

پر از وجود آشکار او..

 پر است از حرفهای بر زبان کشیده نشده... .

قطرات احساس تنها،در تنهاییست که به کمکت می آیند وتو را از هرچه غبار معصیت است می رهانند.

کاش ما هم می توانستیم مرحمی بردردهای به دمل تبدیل شده ی او باشیم.

اما آنقدر دلمان کوچک است که گنجایش زخم هایش را ندارد.

افسوس...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:46  توسط پوریا سردشتی  | 

 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید

که گرفت استید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید.

آن زمانی که تنگ می بندید

بر کمر هاتان کمر بند

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

 

 

 

 

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده.

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون

می کند زین آب، بیرون

گاه سر، گه پا

آی آدم ها!

 

 

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد.

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:

«آی آدم ها».

و صدای باد هر دم دل گزاتر

و در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این ندا ها:

«آی آدم ها»...

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:18  توسط پوریا سردشتی  |