تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

یارو همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا بزر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود ان سیزدهم کز همه عالم بدرم

تا بدیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود میگذرم

تو از ان دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 1:30  توسط پوریا سردشتی  | 

قدم هایی از سر دانستن

افکاری در اوج باور

و وجودی بی جان

که خود را در میان کاینات

به سر حد حیات رسانده

وجودی بیانگر کمال

انتظار برای رسیدن

شور و شوق برای قدم گذاشتن

و تنگی نفس در مرتفع ترین

 نقطه ی عشق

و صدای در حنجره خفته ای که

به فریاد تبدیل می شود

در این هنگام

مرز میان عقل و جنون

تمام فضا را پر میکند

حرف های ناگفته

و دوباره منی دیگر

و پایان مسیر!!!

برای رفیقی که مدت هاست با من سر نا سازگاری دارد!!

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 1:28  توسط   | 

هر روز برای لحظه ای تفکر ناب به آسمان نگاه میکنم....شاید دنبال چیزی هستم که هر روز از مبهم بودنش بیشتر آگاه میشوم....هر روز چند کلاغی را نگاه میکنم که اوج می گیرند...ولی همیشه بین آنها پرندگانی هست که مرا یاد جوناتان می اندازد...همیشه از اوجشان ذوق میکنم و با صدای بلند به دوستم(!!)می گویم که کاش من هم جوناتان بودم...

این روزها هر کسی اگر بخواهد کمی اوج بگیرد باید کنار گذاشته شود...از هر چه هست و نیست دور بماند و اوج بگیرد....اوج بگیرد...

آسمان رازی مبهم برای  هر کس در دل دارد...رازی که با هر بار نگاه کردن به آن روی صندلی مینشیند و به تو نگاه میکند...نه...راز نه....بهتر است بگویم یک همدم...یک دوست که فراتر از این عالم خاکیست....آری یک دوست...یک دوست که با هر بار نگاه کردن به شفق به تو نگاه میکند....خاطراتی برایت رغم میزند....به جایگاهت نگاه میکند و لبخندی میزند....و تو..یا من...از غریب بودن...از غریبه بودن در مقابل یک دوست،یک همدم که آن بالاست وهمه چیز و هیچ چیز رو در باره ی این آدمها و زمین می دانسته و به تو هیچ چیز جز وعده انتظار برای تو نگفته ...

بگذریم....

هر چه بگویم این سطرها افزایش می یابد و ابهامات بیشتربیشتر می شود...

این متن نیمه کاره را هم خوانده و نخوانده ...پذیرفته و نپذیرفته...دیده و ندیده...فراموش کن

و

فقط

به

آسمان

نگاه

کن!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 0:31  توسط   | 

سلامی هميشه بهاری ،
روز های سرد زمستان هم با سکوتی از جنس صدای حرکت کوچ قطار رو به باز گشتی دور ميرود ، آرام آرام و ميگوند بهاری در راه است .امّا نميدانم از رنگا رنگی شکوفه ها و برگ های درختان ميگويند يا از رنگ های خاکستری بس بی رحم .. ؟از صدای بهاری پرندگان یا زوزه ی وحشتزای موشک های بارانی بر سر پرندگان ؟عزيزم ! من از تو بهاری برای همه چيز ميخواهم سفره ی هفت سين را نمی خواهم با سين هايی از سياست ،سراب، صدمه،سقوط،سستی،ستم و سکوتی پر از دلهره آمدن سالی پر جنگ ببينم. هفت سينمان صفا،صداقت،سخا،سلامتی،سرافرازی و صنايی از شکرانه آمدن برگی تازه در گردش دوار اين چرخ سر تا به پا آشفته به تصوير بکشد .
مهربانم ! تمّنا ميکنم رها کن پا و دست های زنجير شده انانکه می خواهند در دشت لطف بدوند و با دستان آزاد شکوفه درختان را ببويند .
ميشنوی ؟
صدای قهقه ی کودکی ساليان پيش ماست که با کفش های نو و با لباس هايی از بوی نوروز در انتظار لبخند پدر بزرگی مهربان می مانديم که عيدی مان را از لای قران تو بگيريم ..
ميدانم تو هم دلت ميخواهد کودکان فال به دست لبخندی هر چند کوتاه از رهگذران بلند نظر عيدی بگيرند .
پس باشد ديگر شک نميکنيم ، تو ميتوانی و ميخواهی که بهاری شويم ، پس خواهيم شد .
امسال سال صداقت است .
چون تو صادقانه در قلب من و ما ارامشی از نوع فرشته ها هديه ميکنی .. .
راستی ! لحظه بهارکتابت را خواهم جست و عيدی خود را از تو خواهم گرفت .. و ان هم در جهان بهاری .. نه فصل بهاری !
دوستت دارم عزيزم ..
خدايا با تو ام ، حواست کجاست .. ؟!
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 23:41  توسط پوریا سردشتی  | 

 

باز کن پنجره ها را،که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه،کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

****

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

****

باز کن پنجره ها را ،ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

****

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

****

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

 جشن می گیرد!

****

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

                       و بهاران را

                                      باور کن.

                                                                         فریدون مشیری  

     :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پست های جدید:

۱. سال ۱۳۸۷ مبارک!!

۲.به یاد سید خلیل عالی نژاد

۳.بهار را باور کن!                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 1:21  توسط   | 

سال نو و ياد سيد خليل عالی نژاد ..

تا صورت و پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد
آدم چو یکی قبله و معبود علی بود
موسی و عصا و ید بیضا و نبوت
در مصر به فرعون که بنمود علی بود
عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت
آن نطق و فصاحت که بدو بود علی بود
جبریل که آمد ز بر خالق یکتا
در پیش محمد شد و مقصود علی بود
آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر
بر کند به یک حمله و بگشود علی بود
چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین بر همه موجود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود
سر دو جهان جمله ز پیدا و زپنهان
شمس الحق تبریز که بنمود علی بود

دلتون سبز ..

يا علی ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:24  توسط پوریا سردشتی  |