تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

هوالباقی...!

سلام..

مدت ها بود که فکر رفتن را به سر داشتم اما هیچ چیز نمی گفتم و تنها به آن فکر می کردم و جایگاهش را در ذهنم تثبیت می ساختم....

تا اینکه این تصمیم آنقدر ثابت شد و به مرحله ای رسید که باید بازگویش می کردم.

دلیل های بسیار زیادی برای رفتن دارم اما دقیقا نمی دانم که این دلایل در کجای ذهنم ریشه دوانده اند!...ولی خوب می دانم که وقت رفتن است و این تصمیم عجولانه گرفته نشده...بلکه بیش از حد روی آن تامل کرده ام!!!

خب...انسان ها باید حداقل قبل از مرگ یکبار دیگر مرگ را تجربه کنند...نمی خواهم بگویم که این وبلاگ برایم همچون زندگی بوده است..نه...ولی خب قسمتی از تراوشات ذهنم که باز هم قسمتی از زندگی ام بوده در آن وجود داشته...!!!

لطف بیکران پوریای عزیز که باعث شد پا در این محفل امواج بگذارم را هرگز فراموش نمیکنم..و لحظه لحظه بابت این فرصتی که در اختیار من گذاشت از او تشکر خواهم کرد...و امیدوارم که روزهایش پر از شادی باشد و دلش مملو از نور حق!

از شما دوستان خوبم هم بابت صبر و تحمل بی حد و مرزتان در مقابل مطالب بی ارزش بنده ی حقیر بسیار ممنونم..!

و امیدوارم که با خواندن متن های غنی و با ارزش پوریای عزیز خرسند شوید و بتوانید شکنجه های ذهنی گذشته از جانب من را به باد فراموشی بسپارید...

روزهای پر از آرامشی را برای تک تک شما عزیزان آرزومندم

لحظه لحظه تان بسوی کمال باد

خدانگهدار!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 2:9  توسط   | 

شب لال بی ستاره ، پلک لحظه ها رو بسته
 روی تیر برق کوچه ، دوباره جغد نشسته
 یه کتاب رو کف کوچه هی ورق می خوره از باد
 می پیچه تو خونه هامون صدای سرخ یه فریاد
زد قطره های خون روی خاک کوچه ، انگار
یه نفر با خون نوشته : « آدما! خدا نگهدار !»
یا شاید یه شعر نابه ، یه سرود عاشقانه س
 یه معما ، یه پیامه ، سطری از همین ترانه س
 هر چی هست برای اون مرد آخرین جمله همینه
 جوهرش خون رگاشه ، کاغذش خاک زمینه

شهر شب پنجره هاش رو بسته ، کوچه از هر دو طرف بن بسته
 یکی پای تیر برق افتاد ، خنجری تو سینشه تا دسته

 فردا مردم با یه پارچه صورتش رو می پوشونن
همه با چشمای بسته فاتحه براش می خونن
 دیگه هیچ کس نمی بینه که چشای مرده خیسن
گربه های گشنه تا صبح ، اون نوشته رو می لیسن
دیگه هیچکس نمی گرده دنبال رد و نشونه ش
 سپور پیر خیابون کتاب رو می بره خونه ش
 دوباره یه روز تازه روی غلطکش میفته
از ستاره قصه گفتن واسه شب یه حرف مفته
 شب کهنه بر می گرده ، هر سوالی بی جوابه
 هر کی چشماش رو ببنده ، جایزه ش یه قرص خوابه

شهر شب پنجره هاش رو بسته کوچه از هر دو طرف بن بسته
یکی پای تیر برق افتاده ، خنجری تو سینشه تا دسته 


۱.شب تاریک است...

۲. سطری از همین ترانه
 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 1:16  توسط پوریا سردشتی  | 

شب تاریک است...

و دینداران دنیا دوست

که از دیرباز

خاک گورشان را معدن های نهفته پر کرده بود

برای علم کردن خدای خود

بتی با پوستین واقعیت

جلوی چشمان حقیر بوقلمون صفتان

می رویانند!!!

و امواج کوچکوار ذهنشان را

با دود زوال همراه می سازند...!

شب تاریک است...

و فاحشه ای

پی شهوت رانی ستارگان بی شرم

همراه با سطل پر از خالی

چاهِ فریب

همسفر ابدیت می گردد

شب تاریک است...

کودکی با افکار مندرس

پی آشغال بازی با لاشخورها می رود...

و همراه با چرخ بالدارش

به سوی ترحم برای مقابله با وجدان

پرواز می کند...

شب تاریک است...

من هستم

در انزوایی مبهم

تو هستی

در پس هاله های گمشده

و عشق هم هست

هر جا و هیچ جا...!

خدا هم هست..

درست در قلیان خون

برای حیات

شب تاریک است..

و همه..

شب را در تاریکی می گذرانند!!!

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 1:7  توسط   | 

ذهن...

شايد بهتره بگم كه يكي از بي رحمترين هايي هست كه ديدم...يه مدتي انقدر خاطرات مختلف...روياهاي دست نيافتني شايد هم يافتني بوجود مياره كه تمام زندگيت رو مشغول خودش ميكنه...همين ذهن مثلا زيبا يه مدتي مياد و هر چيز زيبايي رو كه ممكنه باشه رو بهت ميگه و تو هم اونارو روي اين كاغذ پاك تراوش ميكني....خوشحال ميشي...خوشحال ميشي از اين همه حس آميزي بين تو و ذهنت...اما بعد از يه مدت همه چيز از بين ميره....خاطرات دوباره به همون گنجه ي قديمي ميرن و قفلشون بسته ميشه...روياها هم هر چه كه از عمر ثانيه ها ميگذره ذره ذره آب ميشن و ميرن تو دل خاك...!

ديگه از اون همه زيبايي روي برگه كاغذ خبري نميشه...همه چيز يادت ميره...حرف ها...نامه ها...گلايه ها...اسم ها..و حتي همين نقطه چين ها!!!

!ديگه از اون تك درخت عرياني كه در كنار نيمكتي خالي، داره به پرنده هاي آزاد فكر ميكنه خبري نميشه

!ديگه از روشنايي ساز تنهايي در اوج ظلمت صدايي به گوش نميرسه

ديگه...!

اي كاش انقدر احساس ما وابسته به ذهنمون نبود...اي كا ش اونقدر رها بوديم كه هر روز ذهن را به بردگي خود در مي آورديم...اي كاش انقدر احساسمان معلوم بود كه نا معلوم بودن ذهن را مي پوشاند...اي كاش!

اما...

بگذريم....

تا ببينيم ذهن چه مي خواهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 1:0  توسط   | 

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژوک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید


حالا
هم من
، هم تو !

هر دو خوب مي دانيم
اين راه نه پاياني دارد
، نه وصالي
اما هنوز دوش به دوش مي رانيم !

قانون خط هاي موازي يادت هست !؟
دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند !

و سکوت مي کنيم
هم من
، هم تو !

اصلا بيا
يک خط زير قانون خط هاي موازي بنويسيم

دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند
اما اين دليل نمي شود همديگر را دوست نداشته باشند
...

هم من
، هم تو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 0:30  توسط پوریا سردشتی  |