تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

 
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده به لب، خونين دل
می روم، از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل
می روم تا تو به مقصود رسی
می روم تا که نبینم که چه سخت
عشق می مرد و تو میخندیدی
.
.
.
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 5:49  توسط پوریا سردشتی  | 

به او بگویید دوستش دارم
به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد
به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم
به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است
به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق
ودلش به زلالیه باران است
به او که برای من مینویسد
مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق
به او بگویید دوستش دارم
به او که قلبش به وسعت دریاییست
که قایق کوچک دل من درآن غرق شده
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد
و چشمهایم به را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
به او بگویید دوستش دارم
به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم
به او که عمق نگاهش را میفهمم
به او بگویید دوستش دارم
به او که گل همیشه بهارمن است
به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است
 و
 به او که عشق جاودانه من است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 2:12  توسط پوریا سردشتی  | 

همه چی ساده شروع شد تو مسیر یه خیابون

توی یک غروب پاییز زیر چتر خیسه بارون

یه نگاه ساده از تو یه سلام ساده از من

چندتا لبخند دروغی چند قدم پیاده رفتن

چندتا پرسش از گذشته

چندتا حرفه کودکانه

دل زدن به قلب دریا یه سواله عاشقانه

همه چی ساده شروع شد ساده مثله دل سپردن

مثله عاشق شدنه تو مثله عاشق شدنه من

هر قدم که با تو رفتم

هنوزم به خاطرم هست

کوچه ها تموم نمیشد

حتی کوچه های بن بست

.......همه چی ساده شروع شد


يادت هست عزيزم ... ؟ انگار همين ديروز بود که نگاهمون به هم خيره شد ! انگار همين ديروز بود که باور نميکرديم که همديگرو پيدا کرديم .. چقدر سريع گذشت عزيزم .. حالا هم من و هم تو مدت هاست که همديگرو ميشناسيم بی اينکه به ياد بياريم روز های خوش گذشته رو ..چقدر ساده شروع شد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 6:23  توسط پوریا سردشتی  | 

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee,
But we know from those around us, that this may not always be,
It’s the simple things that come between a father and a son,
But when they try to talk, the knives are out before they have begun;

Well that was me, and I have seen the light that shines for eternity,
Because I learned to say the words “I love you;”

So many hearts have been broken by the lies of history,
And so many arms are still open for that final mystery;
We must show respect for all the rest, and what a man believes,
And the one who died upon the cross, well he is the one for me,
And he said “Come with me and you will see the light that shines
For eternity, be strong and learn to say the words “I love you;”

And this endless road that we are on just keeps on going round,
But there’s one destination that always is here to be found;

So come with me, and you will see the light that shines for eternity,
Be strong and learn to say the words “I love you,”
Be strong and learn to say the words “I love you,” the words “I love you,”
The words “I love you,” the words “I love you.”


Written by: Chris de Burgh

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 7:36  توسط پوریا سردشتی  | 

اگه بی تو تنها ،گوشه ای نشستم
تویی تو وجودم ، بی تو با تو هستم

اگه سبز سبزم ، تو هجوم پاییز
ذره ذره ی من ، از تو شده لبریز

ای همیشه همدم ، واسه درد دلهام
عطر تو همیشه ، جاری تو نفسهام

ای که تارو پودم ، از یاد تو بی تو
با منی ولی باز دوری مثل مهتاب

بی تو با تو بودن ، شده شب و روزم
بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام
ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

من به شوق و یاد بارون ، زندم و پژمرده نمیشم
تشنه ی یه قطرم اما ، زرد و دل آزرده نمیشم

سخته وقتی تو غزلها ، از من و تو واژه ای نیست
سخته بی تو با تو بودن ، سخته اما چاره ای نیست

بی تو با تو بودن ، شده شب و روزم
بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام
ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام
ولی جای دستات ، خالیه تو دستام
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 17:14  توسط پوریا سردشتی  | 

 

دیدم نگار خود را میگشت گرد خانه
برداشته ربابی " میزد یکی ترانه
با زخمه ای چو آتش " میزد ترانه ای خش
مست و خراب و دلکش " از باده مغانه
در پرده عراقی " میزد بنام ساقی
مقصود باده بودش " ساقی بدش بهانه
آن یار ماه رویی " در دست او صبویی
از گوشه ای درآمد " بنهاد در میانه
بر کف نهاده آن را " از بهر دل ستان را
آن وقت بکرد سجده " بوسید آستانه
( دیدم نگار خود را میگشت گرد خانه )

مولانا



و باز هم من .. خودم ،، تنها ! (چيزه ديگه اي به ذهنم نمياد الان) ..

بسم الّله .. دوباره!

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 7:16  توسط پوریا سردشتی  |