تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

 

يه مدّت نيستم . خدا حافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 19:33  توسط پوریا سردشتی  | 

تابستون پارسال ، گست بوک سايت فرمان فتحعليان .. داشتم يکی يکی کامنت هارو ميخوندم که ديدم کسی که فکر ميکردم يه خانوم 23 ، 24 ساله است .. 16 سالشه .. خوب سايت فرمان به دليل اينکه هميشه اتفاق های عجيب زياد ميفته برای فرمان ، بحث های داغی بر قراره ..بعد از چند ماه ايشون يکی از نويسنده های وبلاگ شدن .. کلّی هم مخاطب وبلاگ بالا رفت .. !! سيما .. سيمای عزيز ، که هميشه لطف و محبتش بی نظير بوده ..

تولدت مبارک سيما جان و از خداوند برات بهترين هارو آرزو دارم .. به اميد موفقيتت در تمام مراحل زندگی ..

دانای کل .. قدر خودتو بدون..

پوريا - تير ماه 87

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 20:34  توسط پوریا سردشتی  | 

فکر ميکنم کلاس سوم دبستان بودم ، که برای مسافرت عيد رفتيم طالقان با عمّم اينا .. من هم تصميم گرفتم که پيک شادی مزاحمم رو توی مواقع بيکاری تو طالقان بنويسم ، خوب نميدونم ميدونی يا نه ولی طالقان يه جای خوش آب و هوا ..و کوهستانی نزديک تهران هست که اگر دوستانه و با جوونا بری بسيار خوش ميگذره ..در غير اين صورت فرداش بر ميگردی تهران..خيلی از داستان دور نشم ، چند تا از فاميل های ما هم اومده بودن که البته خونه خودشن بودن ،، يه روز يکی از دوستان گفت پوريا تو با دختر عمه من هم کلاسين بيا برو پيشش اونم داره حل ميکنه پيکشو باهم تموم کنين زود ،، گفتم باشه و حاضر شدم که بريم .. طول نکشيد حدودا ، چند دقيقه بعد رسيديم بعد از احوال پرسی و اين حرفا مشغول حل کردن شديم ،، تازه فهميديم که هردمون يه مشکل داريم ، دقيقاً يادمه که سؤال در مورده اکوسيستم بود .. به هر حال من يا هر کدوم از ما وقتی کلاس سوميم نميدونيم اين کلمه رو حتّی چه جوری مينويسن . به هر حال بعد از کلّی فکرو تلاش ، کاسه صبر سرازير شد و تصميم گرفتيم که با شماره تلفن روی جلد پيک شادی که مال آموزش پرورش تهران بود زنگ بزنيم و دعوا کنيم .. راجع به اکوسيستم!! من و دينا حدودا 1 ساعت تلاش کرديم که زنگ بزنيم ، ولی هيچ کس تلفن رو جواب نميداد.. بعد از اون تصميم گرفتيم که روی پيک شاديمون بنويسيم (...) بر آموزش و پرورش ، که اتفاقاً نوشتيم ، امّا بعد به هر ترتيب بود با کمک آشنايان و فاميل نوشتيم و اون جمله رو هم پاک کرديم .. به هر حال ، تجربه جالب ، و سفر خيلی خيلی خوبی بود ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 0:6  توسط پوریا سردشتی  | 

چند شب پيش با زنده شدن يه سری خاطرات گذشته تو اين يک هفته ، داشتم فکر ميکردم که چقدر دلم برای پلی استيشن بازی کردن تنگ شده .. مدّت هاست که آنقدر سرم شلوغ شده که ديگه به هيچ کاری نميرسم ، راستش داشتم فکر ميکردم که چقدر زندگی من شبيبه بازی پلی استیشن هست ، ميدونی هر روز صبح بايد به سختی ساعت 7 صبح بلند شم،صبحانه مختصری بخورم و حاضر شم که پدر عزيز منو برسونن مدرسه ،،تازه بايد خيلی مواظب باشم که سر ساعت 8:15 تو کلاس اول باشم که تاريخ پر بار کشور کاناداس .. چون اگه دير برسم ، به سرود کانادا نميرسم ، برگه دير اومدن ميگيرم و يه جون ازم کم ميشه .. !!

بدش بايد خيلی حواس جمع باشم که معلم در مورده هيتلر چی ميگه ، چون اگه نت بر ندارم ممکنه همون روز يک امتحان بگيره و يه جون ديگه ازم کم شه .. تازه همه اين ها به کنار بايد خيلی مراقب باشم تا يه وقت به قيافه هايه عجيب غريب بعضی از دانش آموزا نگاه نکنم ، چون ممکنه يه وقت بهشون بر بخوره و يه جون ديگه ازم کم شه .. در تمام طول روز بايد  مغز بيچارم با 2 زبون کار کنه .. چون ممکنه توی راه رو يه ايرانی ببينم که اگر حتی بهش يه کلمه به اينگليسی بگم (اوکی)فرداش کل شهر پر ميشه که فلانی يک سال اومده اينجا ، اينگليسی حرف ميزنه تو مدرسه با ايرانيا .. از اونورم خيلی بده که پای تخته به اشتباه بنويسم 4 به فارسی و کل کلاس برای چند لحظه فکر کنن که اين بی سواد چی ميگه .. ؟؟ تازه از همه اينا گذشته دلت خوشه که بهت توجه ميشه .. ولی خوب در مورده من اين مورد کاملا غلط هست.. چند وقت پيش براي کريسمس داشتيم دکور درست ميکرديم با چند از بچه های کانادايی و يکی از معلما .. من 2 ساعت تمام زحمت کشيدم تا اين کار به نتيجه رسيد ،، بعدش فرداش ، معلمرو ديدم ، گفتم خوبين آقای کلارکسن .. گفت آره ، پوريا ديروز رو غيبت کردی از دستت در رفت ..ما با بچه های کلاس يه دکوره خيلی خوب درست کرديم ،، تو چرا نيستی هيچ وقت .. ؟؟ من  عذر خواهی کردم و قول دادم دفعه بعد کمکشون کنم .. تازه بدش ميرسم خونه و کلّی کار هم خونه بايد انجام بدم .. به نظرت وقت ميشه که ديگه پلی استشن بازی کنم .. ؟؟؟ من خيلی با هنر باشم کاری بايد بکنم همينطوری گيم اور نشم .. !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 1:57  توسط پوریا سردشتی  |