چند وقته پيام های مختلفی به دستم رسيد که همه سوال کردند که چرا فقط من وبلاگ رو مينويسم .. دوستان عزيز .. خانم سیما صادقی ديگه تو اين وبلاگ نمينويسند ..
شاد باشيد!
سکوتی میان دو نگاه
چند وقته پيام های مختلفی به دستم رسيد که همه سوال کردند که چرا فقط من وبلاگ رو مينويسم .. دوستان عزيز .. خانم سیما صادقی ديگه تو اين وبلاگ نمينويسند ..
شاد باشيد!
خستم از اين روزگار تلخ تر از زهر ...
ميون اين همه شلوغي خيابان ها .. کوچه ها .. شهر ها ..
ميون اين همه ازدحام و حرف توی اين دنيا ..
من و تو محکوم به سکوتيم ..
من و تو محکوميم که توی اين دنيا نقش خودمان را بازی نکنيم ..
من و تو محکوميم که منتظر باشيم ..
من و تو محکوميم که دلتنگ و بيقرار باشيم ..
به چه جرمی .. ؟
به چه گناهی .. ؟
....
نميدانم
آرام سکوت ميکنم ،
خيال ميکنم که کنارمی ..
حست ميکنم ..
حست ميکنم ..
از گوشه پرده اطاقم ميبينم که آسمون همچنان ميباره و ميباره ..
انگار او هم دلتنگ است ..
انگار او هم بی قرار است ..
زير لب دعا ميخوانم ..
هم برای تو ..
هم برای دل خودم ..
هم برای آسمان ..
شيشه پنجره را باران شست ..
از دل من اما ..
چه کسی نقش ترا خواهد شست ؟
تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ،
سال ها هست که در گوش من آرام، آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
ميدهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا،
خانه کوچک ما
سيب نداشت