تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

 

The Mother principle is highly sacred. The mother fosters the child in the womb and goes through all travails to protect the child. There is no greater love in the world than maternal love. For every person the first preceptor is the mother. It is from the mother that a child learns to speak its first few words, take its first few steps and learn the first lessons in good conduct. That is why the ancients accorded the highest place of honour .(to the mother and declared: "Mathru devo bhava" (Esteem the mother as Divine 


Happy birth day to my lovely mother .. wish you all the best dear

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 4:52  توسط پوریا سردشتی  | 

زخمه کن از آرامش نامیرا،
ما را بنواز.

باشد که تهی گردیم،
آکنده شویم از والا «نت» خاموشی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 6:48  توسط پوریا سردشتی  | 

عاشق زمزمه ميکند ، فرياد نميکشد ..

(زمزمه کن) گل من

 .. فرياد که زديم .. کسی نفهميد ..

 شايد با زمزمه خدا صدايمان را بشنود ..

 دوستت دارم ..

 گفتن نداره .. اما به توان

(ابديت) .

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 5:22  توسط پوریا سردشتی  | 

چه مهربانانه جوابم را دادی

وقتی دست هايت را طلب کردم

چه بی بهانه به ديدارم آمدی

وقتی بهانه تورا ميگرفتم

چه شاعرانه آرزو ميکرديم

وقتی شب های کوتاه تابستان را صبح ميکرديم .. (بی هم .. اما باهم )

و ..

چه مظلومانه برای آخرين بار نگاهت را به نگاهم دوختی ..

توی آغوش هم گرم شديم ..

چه بی صدا برای آخرين بار بوسيديم ..

وقتی در سکوت و اشک دست هايمان از هم

جدا شد ..

ميگريستم ،

ميگريستی ،

ميگريستيم ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 5:34  توسط پوریا سردشتی  | 

با ما…
سخن از یار مگو هر دم که زنم فال
همه بیهوده و بی فرجام نمود
آخر، این بند اسارت بر گردن خود نه که مرا بر لب برساند جان

فردا…
که همه گرد هم آیند فتنه کنند و از ما نکنند یاد چه باک
ما از سر نیکی همه آسوده بخوابیم ،درد و شکایت هیچ ندانیم…

بی من، بی ما
چه طلب از سرخوشی دوران
عاشقم و عشقم یکسره بر باد…
ندانستی چرا…

بازا…
که من از مهر رفیقان هیچ ندیدم تو بیا دستم بفشار
شاید که دگر اندوه بی مایه نماید…

فردا…
که زمن هیچ نماند تو چنان نادم بشوی و عمری که فنا شد

همه افسوسش بخوری نالان…

از سرچشمه عشق با ما ننوشی چرا…؟
با ما تو چرا از مهر نگویی سخن…؟
از عاقبت خود آسان گذری ای یار
ترسم شکنی زود…

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 6:45  توسط پوریا سردشتی  |