تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

اهل تبلیغ وبلاگ‌های دیگه نیستم تو وبلاگم .. اما اینبار فرق می‌کنه .. 

کامران نجف زاده۱ رو میشناسین .. ؟؟

کسی‌ که تنها دلیل من برای دنبال کردن اخبار و گزارش های  ایران تو سایت‌های مختلفه !


 

تو دلم یه اضطرابه ، یه دلهره ..

تو ذهنم یه سری خطوط مبهم ،،

کاش نبود این ! 

دلم یه اتفاق خیلی‌ خوب میخواد ..

میتونی‌ ... ؟؟


۱.کامران نجف زاده

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 17:38  توسط پوریا سردشتی  | 

بهم میگه یه چیز بگم ناراحت نمیشی‌ .. ؟

بهش میگم تو هرچی‌ بگی‌ من ناراحت نمیشم .. !

بهم میگه چرا من هروقت احساسم رو بازگو می‌کنم سکوت میکنی‌ .. ؟؟!

بهش میگم دنبال یه حرف خوبم که در جواب بهت بدم .. !

میگه آها .. عزیزم ..

بهش میگم دوستت  دارم ..

جوابی‌ نمیاد .. !

میگم این دفعه تو سکوت کردی ..

بعد از چند دقیقه جواب میده ..

من واسه جواب دادن به حرف تو فکر نکردم ! من فقط شارژ لپ تاپم تموم شد !

 میگه .. دوستت دارم ..  !

"" و من ذوق مرگ میشم از این ابراز علاقه لپ تاپی ! مثل همیشه !  ""

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 6:59  توسط پوریا سردشتی  | 

 

مگه می‌شه .. مگه می‌شه آخه تو چیزیو دوست داشته باشی‌ و من دوست نداشته باشم .. ؟؟‌ای وای !

بیا بازم‌ مثل‌ِ قدیم‌ ، با هم‌ دیگه‌ بریم‌ شمال‌ !
دلم‌ گرفته‌ ! راضی‌اَم‌ به‌ این‌ خیالای‌ محال‌ !
من‌ُ بِبَر ! تا آخرِ جادّه‌ی‌ چالوس‌ ببرم‌ !
تا شیشه‌ی‌ بارونی‌ُ خیس‌ِ اتوبوس‌ ببرم‌ !
تا جای‌ پات‌ رو ماسه‌ی‌ داغ‌ِ مُتل‌قو بِبرم‌ !
تا آخرین‌ دلهره‌ی‌ نگاه‌ِ آهو بِبرم‌ !
من‌ُ بِبَر تا گُم‌ شدن‌ تو اون‌ چشای‌ بی‌قرار !
تا ساختن‌ِ قصرِ شنی‌ رو ساحل‌ِ دریاکنار !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ ببر ! من‌ُ ببر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !

یادش‌ به‌ خیر لحظه‌ای که ، چشمای ما دریا ر دید !
نورِ چراغ‌ِ زنبوری‌ ، رستوران‌ِ اسب‌ سفید !
یادش‌ به‌ خیر شنای‌ ما ، میون‌ِ موجای‌ بلا !
خاطره‌های‌ مشترک‌ ، وقت‌ِ سفر تو جنگلا !

دلم‌ پرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بریم‌ سفر !

 

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ ببر ! من‌ُ ببر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 6:31  توسط پوریا سردشتی  | 

توی کافه نادری کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن
تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم
شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن
ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز
هم تو تابستون داغ هم تو پاییزای سرد
تابلوی بسته و باز پشت شیشه درو
بعد رفتن ما کافه چی وارونه می کرد

چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته

من مثه سایه تو، تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته

دستامون تو دست هم گم میشدیم تو خواب شهر
دل دیوونه من هی قدمات رو می شمرد
کوچه ها رو رد می کردیم تا خیابون بزرگ
عطر ناب تو من رو تا آخر دنیا می برد
حالا تو نیستی و اون کوچه صدا نمی زنه
حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه، کافه نیست
دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره
هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست

چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته

من مثه سایه تو، تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته

هنوز منتظرم توی کافه نادری
کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن .. ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 7:50  توسط پوریا سردشتی  | 

جنگ زمستانی با کمک همه دوستان،  بسیار عالی‌ و با استقبال بی‌ نظیری به پایان رسید. ممنون از همه دوستان که تشریف آوردند و به امید دیدار در برنامه‌ها ی آینده..

شاد باشیدو شاداب

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 8:0  توسط پوریا سردشتی  | 

ای خدا رحمی به فریادم برس
گشته لبریز کاسه ی صبرم ، به دادم برس
تو تصادف تمدن ، میون یه گله مفت خور
له شدیم ، داغون شدیم داور به بیدادم برس

ای خدا گو چاره ی دردم کجاست
آتش گرم فزونه این شب سردم کجاست
یا زمستان را بهار کن یا تورم را مهار
یا بگو ما بچه کردیم و ره برگشت کجاست

وضع دنیات که همش نارنجیه
امنیت کو راستی کو و عدالت چی چیه !
مهلت آژانس تموم شد موعد تحریم رسید
یا که ساحل بیاره اینجا آفتابه دار دم مسجد کیه !

شستشو یا که فرار مغزهای پسته ای
کله شقها پاچه خواران کشتزار هسته ای
پوست ها کنده شده روده ها بندهای رخت
خشکیده شیر دون کشور از فرط سیرابیه نفت

ای خدا این وضع و سامانی بده
این غم و اندوه و پایانی بده
کهکشان راه شیری ، زندگی یا که اسیری
مرخصیه بی حقوقی طول درمانی بده !

پس کجاست اون کشتیه نجات ما
رونقِ زندگیه کساد ما !
توی قحطیه محبت سر دروازه دولت
پاتوق زور گیری و حال گیری شد از حال ما

ای خدا رحمی به فریادم برس
ما گرفتار کیا گشتیم ، به دادم برس
دلا از سنگ کله از گچ صورت منفور تیکش
له شدیم داغون شدیم ، داور به بیدادم برس


شستشو یا که فرار مغزهای پسته ای
کله شقها پاچه خواران کشتزار هسته ای
پوست ها کنده شده روده ها بندهای رخت
خشکیده شیر دون کشور از فرط سیرابیه نفت ...
نفت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 1:23  توسط پوریا سردشتی  | 

زندگي

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!


از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !


آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !


آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام
بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !


آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى:
خب! بعدش چى؟


آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...


مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !


مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !


مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى:
اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازىكنى ! با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى!!


فرمان فتحعلیان

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 20:43  توسط پوریا سردشتی  |