مینویسم از نو !
مینویسد از نو !
مینوسیم از نو !
من .. او .. ما !
+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 7:55  توسط پوریا سردشتی
|
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ...
ـ دگر کافی ست
حمید مصدق
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 18:29  توسط پوریا سردشتی
|
دیشب به سیل اشک ، ره خواب می زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه ی محراب می زدم
هر مرغ فکر ، کز سر شاخه ، سخن به جست
بازش ز طره ی تو به مضراب می زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می گرفت
می گفتم این سرود و می ناب می زدم
دیشب به سیل اشک ، ره خواب می زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم
دیشب به سیل اشک ، ره خواب می زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم
+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 17:15  توسط پوریا سردشتی
|