تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

مینویسم از نو ! 

مینویسد از نو !

 مینوسیم از نو !

 من .. او .. ما !

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 7:55  توسط پوریا سردشتی  | 

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ...

ـ دگر کافی ست

حمید مصدق
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 18:29  توسط پوریا سردشتی  | 

دیشب به سیل اشک ، ره خواب می ‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می ‌زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه ی محراب می ‌زدم
هر مرغ فکر ، کز سر شاخه ، سخن به جست
بازش ز طره ی تو به مضراب می ‌زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می ‌گرفت
می‌ گفتم این سرود و می ناب می ‌زدم
دیشب به سیل اشک ، ره خواب می ‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می ‌زدم
دیشب به سیل اشک ، ره خواب می ‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می ‌زدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 17:15  توسط پوریا سردشتی  | 

حالا من ماندم و آن پرسش همیشگی‌ ...

بگو .. !

بگو .. !

بگو .. !

دلم را چه کنم ؟

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 5:47  توسط پوریا سردشتی  | 

بر چفت مقبره پیر
قفلی میان گره ها و قفل ها
دیشب گشوده شد
هیهات ... بدبختی چه کس آغاز گشته است ؟



نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 16:52  توسط پوریا سردشتی  | 

۱)

کلاغ پر .. فیروز ! پر .. !

سر یکی‌ از کلاس‌ها .. که طبق معمول به وقت گذروندن و سرچ کردن عکس‌ها و مطالب مختلف میگذرونیم .. همینطوری یاد پارسا پیروزفر افتادم .. !! سرچ کردم " پیروزفر ، پارسا " بدون هیچ دلیلی‌ حس کردم اگه فامیلیش رو اول بنویسم عکسای بیشتری بهم میده گوگل ... ! اما این اتفاق نیفتاد . دوستم گفت دیدی بهت گفتم نمی‌شه .. درست بزن ! بزن .. پارسا .. فیروز پر !!

 

۲)

برنامه غذایی

پارسال بود داشتیم با پویا راجع به برنامه ریزی غذایی هفته صحبت میکردیم .. غافل از اینکه توی کتابخونه معمولا آدمای‌ مختلف‌ از کشور‌های مختلفی‌ حضور دارن و بهتره که مراقب نوع شوخی‌‌ها بود ! پویا گفت من مینویسم پیتزا و سیب زمینی‌ برای ناهار .. خیلی‌ بی‌ هوا گفتم آخه افغانی کی‌ با پیتزا سیب زمینی‌ می‌خوره واسهٔ ناهار ! پویا سرخ شد و ساکت ! نه از اینکه بهش گفت بودم افغانی .. واسه اینکه بغل دستی پویا افغانی بود ! آره ..  افغانی بود.

۳)

کریسمس با پویا !

سومین و آخرین سوتی برمیگرده به رکورد دار سوتی‌های مدرسه .. دوست خوبم پویا .. که سوتی هاش انقدر حرفه ای‌ هست که در سطح این وبلاگ نیست اما من با اجازش یکی‌ دیگه از اون شاهکار هارو اینجا میذارم. برای طراحی در کلاس برای کریسمس با پویا ۲ ساعت کار کردیم .. ۲ زنگ بعد پویا رو دیدم .. ! انگار مغزش رو ریست کرده بودن ! خیلی‌ جدی بهم گفت امروز دکور در  کلاسمون عالی‌ شد .. حتما باید بیای ببینی‌ ! و .. سکوت !! و پویا باز هم سرخ شد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 20:4  توسط پوریا سردشتی  | 

 

یکی‌ دو تا  نیست عزیزم !

درس دارم !  کلی‌ کار و برنامه ریزی برای جشن ۱۸ آوریل دارم ! کلی‌ تمرین و ساخت و در آوردن ملودی‌های چند قسمتی‌ برای نمایش دارم ! تا دلم بخواد پروژهٔ درسی‌ دارم برای تحویل دادن ! تا دلت بخواد تنبلم ! به رسم عادت همیشگی‌ اول دفتر ساله ۸۸ رو  ۱۱ تا آرزو و برنامه‌های امسال رو نوشتم ( با روان نوسی نوک نمدی استدلر / قرمز) .. امیدوارم بشه که من به این ۱۱ تا آرزوی امسالم برسم ! گاهی اوقات سر آدم انقدر شلوغ می‌شه که آرزو که هیچ .. از کار‌های اجباری هم خسته می‌شه ! البته من خسته نیستم .. فقط یکم تنبلم ! نمیدونم چرا صبح‌ها که از خواب پا میشم .. به شدت این بیت دوست نداشتنی توی ذهنم مرور می‌شه ... ؛

سالی‌ که نکوست ، از بهارش پیداست !

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 18:33  توسط پوریا سردشتی  | 

می زنم استکانم را
به شیشه قلبت
به سلامتی همه زاغ های
روی پرچین ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 16:18  توسط پوریا سردشتی  | 

 

یه بهاری بود انگار .. یادته ؟

بهار ۸۰ بود ...

عالم بچگیو عیدی گرفتنو پیک شادی !

 بار سفر رو بستیمو عازم سرزمین نیاکان شدیم ... انگار که همین دیروز بود .. تمام جاده طالقان به گوش دادن آلبوم دوم آریان و سر و کله زدن با علی‌ گذشت.

چقدرم خوش گذشت .. چقدر بیخبر بودم از تمام اتفاق هائی که قرار بود بیفته و من .. نه من ، بلکه هیچ کس فکرشو نمیکرد ! من .. تو .. پیک شادی .. برف .. پوتین‌های گلی ... سر گردنهٔ طالقان .. اکو سیستم .. دعا .. آموزش پرورش.. وای خدای من .. این کلمات رو یادت میاد ؟ پشت این کلمات هزاران هزار خاطره هست

.. برای من .. برای تو .

. برای هرکسی که اونجا بود و هرکسی که شنید و دید اون ماجراهارو ! 

حالا بعد ه   ۸ سال .. این اولین بهاری که باهمیم .. اومدنت به زندگیم مبارکه !


برای فریبا و علی‌ عزیزم آرزوی شادی و خوشبختی‌ می‌کنم ... دوستون دارم .
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 17:59  توسط پوریا سردشتی  | 

 
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ، یک دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم

تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه
دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 7:55  توسط پوریا سردشتی  | 

بعضیا خوبن .. !

این خوب که میگم در تمام زمینه هاست ..

میگن طرف هر کار که بکنه ، به دل میشینه ..  ، نمونشم احسان خواجه امیری با آلبوم فصل تازه که پریروز منتشر شد بعد از یک سال و نیم ، دو سال !

بعد از سلام آخر ، احسان نشون داد با فصل تازه واقعا کارش درست تر تره !

خوشحالم برای احسان خواجه امیری ،

خوشحالم برای موسیقی افتضاح پاپ کشورمون که هنوز هم کسانی‌ مثل احسان خواجه امیری با کارهاشون باعث میشن امید به این موسیقی‌ یکم بیشتر بشه ..

پیشنهاد می‌کنم آلبوم احسان خواجه امیری رو .. فصل تازه / بهمن ۱۳۸۷ / ایران گام


راستی‌ ، خاک بر سر هرکی‌ که بتونه و ارجینال نخره !

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 3:48  توسط پوریا سردشتی  | 

 

بر نگاهت ننشيند ، هرگز
رنگ پژمردگي دورانم
آرزويم اين است
آري ، آري ، اين است
بر نگاهت ننشيند ، هرگز
رنگ پژمردگي دورانم  ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 8:26  توسط پوریا سردشتی  | 

 

روبه روم بود ..

بغض تو گلوم بود ..

اگه می‌گفتم ، تموم بود ..

رفت و رفتم .. هیچی‌ نگفتم ، فقط از دلم شنفتم ..

که خودش بود .. نیمهٔ پنهون ، فرصت گفتنیا چه رفت اسون ..

خود من بود .. منه من بود ..

وصلهٔ جور دل و پارهٔ تن بود ..

زبونم بند اومد و بخت بد و هرچی‌ که بودش ،،

دست به دست داد که نتونم و نتونم و نگم ..

سینمو به نفس نفس افتاد  ..

همه چی‌ جور شد که ناجور بشه ، من هیچ جور نتونم  بگمش ،

لرزید دلم ..

عاشق شدم ..

دیوونه وار ..

لال شد زبونم .. !

روبه روم بود .. ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 4:25  توسط پوریا سردشتی  | 

من قسم میخورم که گاهی همه چیز همونطور که باید پیش بره ، پیش میره.. من قسم میخورم که شدنیه .. قسم میخورم.

من قسم میخورم که زندگی‌ روی خوشی‌ هم داره ..

من قسم میخورم تمام اتفاقاتی که روزی آرزوش رو داری .. میتونه اتفاق بیفته ..

من قسم میخورم چند ماه دیگه چمن جلوی خانه ما از زیر برف و یخ در میاد و سبز می‌شه ..

من قسم میخورم که لحظه‌ای نیست که تو نباشی‌ .. 

قسم بخور .. میدونم که توام ...

 .

..

... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 8:29  توسط پوریا سردشتی  | 

اهل تبلیغ وبلاگ‌های دیگه نیستم تو وبلاگم .. اما اینبار فرق می‌کنه .. 

کامران نجف زاده۱ رو میشناسین .. ؟؟

کسی‌ که تنها دلیل من برای دنبال کردن اخبار و گزارش های  ایران تو سایت‌های مختلفه !


 

تو دلم یه اضطرابه ، یه دلهره ..

تو ذهنم یه سری خطوط مبهم ،،

کاش نبود این ! 

دلم یه اتفاق خیلی‌ خوب میخواد ..

میتونی‌ ... ؟؟


۱.کامران نجف زاده

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 17:38  توسط پوریا سردشتی  | 

بهم میگه یه چیز بگم ناراحت نمیشی‌ .. ؟

بهش میگم تو هرچی‌ بگی‌ من ناراحت نمیشم .. !

بهم میگه چرا من هروقت احساسم رو بازگو می‌کنم سکوت میکنی‌ .. ؟؟!

بهش میگم دنبال یه حرف خوبم که در جواب بهت بدم .. !

میگه آها .. عزیزم ..

بهش میگم دوستت  دارم ..

جوابی‌ نمیاد .. !

میگم این دفعه تو سکوت کردی ..

بعد از چند دقیقه جواب میده ..

من واسه جواب دادن به حرف تو فکر نکردم ! من فقط شارژ لپ تاپم تموم شد !

 میگه .. دوستت دارم ..  !

"" و من ذوق مرگ میشم از این ابراز علاقه لپ تاپی ! مثل همیشه !  ""

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 6:59  توسط پوریا سردشتی  | 

 

مگه می‌شه .. مگه می‌شه آخه تو چیزیو دوست داشته باشی‌ و من دوست نداشته باشم .. ؟؟‌ای وای !

بیا بازم‌ مثل‌ِ قدیم‌ ، با هم‌ دیگه‌ بریم‌ شمال‌ !
دلم‌ گرفته‌ ! راضی‌اَم‌ به‌ این‌ خیالای‌ محال‌ !
من‌ُ بِبَر ! تا آخرِ جادّه‌ی‌ چالوس‌ ببرم‌ !
تا شیشه‌ی‌ بارونی‌ُ خیس‌ِ اتوبوس‌ ببرم‌ !
تا جای‌ پات‌ رو ماسه‌ی‌ داغ‌ِ مُتل‌قو بِبرم‌ !
تا آخرین‌ دلهره‌ی‌ نگاه‌ِ آهو بِبرم‌ !
من‌ُ بِبَر تا گُم‌ شدن‌ تو اون‌ چشای‌ بی‌قرار !
تا ساختن‌ِ قصرِ شنی‌ رو ساحل‌ِ دریاکنار !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ ببر ! من‌ُ ببر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !

یادش‌ به‌ خیر لحظه‌ای که ، چشمای ما دریا ر دید !
نورِ چراغ‌ِ زنبوری‌ ، رستوران‌ِ اسب‌ سفید !
یادش‌ به‌ خیر شنای‌ ما ، میون‌ِ موجای‌ بلا !
خاطره‌های‌ مشترک‌ ، وقت‌ِ سفر تو جنگلا !

دلم‌ پرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بریم‌ سفر !

 

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ ببر ! من‌ُ ببر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 6:31  توسط پوریا سردشتی  | 

توی کافه نادری کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن
تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم
شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن
ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز
هم تو تابستون داغ هم تو پاییزای سرد
تابلوی بسته و باز پشت شیشه درو
بعد رفتن ما کافه چی وارونه می کرد

چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته

من مثه سایه تو، تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته

دستامون تو دست هم گم میشدیم تو خواب شهر
دل دیوونه من هی قدمات رو می شمرد
کوچه ها رو رد می کردیم تا خیابون بزرگ
عطر ناب تو من رو تا آخر دنیا می برد
حالا تو نیستی و اون کوچه صدا نمی زنه
حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه، کافه نیست
دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره
هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست

چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته

من مثه سایه تو، تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته

هنوز منتظرم توی کافه نادری
کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن .. ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 7:50  توسط پوریا سردشتی  | 

جنگ زمستانی با کمک همه دوستان،  بسیار عالی‌ و با استقبال بی‌ نظیری به پایان رسید. ممنون از همه دوستان که تشریف آوردند و به امید دیدار در برنامه‌ها ی آینده..

شاد باشیدو شاداب

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 8:0  توسط پوریا سردشتی  | 

ای خدا رحمی به فریادم برس
گشته لبریز کاسه ی صبرم ، به دادم برس
تو تصادف تمدن ، میون یه گله مفت خور
له شدیم ، داغون شدیم داور به بیدادم برس

ای خدا گو چاره ی دردم کجاست
آتش گرم فزونه این شب سردم کجاست
یا زمستان را بهار کن یا تورم را مهار
یا بگو ما بچه کردیم و ره برگشت کجاست

وضع دنیات که همش نارنجیه
امنیت کو راستی کو و عدالت چی چیه !
مهلت آژانس تموم شد موعد تحریم رسید
یا که ساحل بیاره اینجا آفتابه دار دم مسجد کیه !

شستشو یا که فرار مغزهای پسته ای
کله شقها پاچه خواران کشتزار هسته ای
پوست ها کنده شده روده ها بندهای رخت
خشکیده شیر دون کشور از فرط سیرابیه نفت

ای خدا این وضع و سامانی بده
این غم و اندوه و پایانی بده
کهکشان راه شیری ، زندگی یا که اسیری
مرخصیه بی حقوقی طول درمانی بده !

پس کجاست اون کشتیه نجات ما
رونقِ زندگیه کساد ما !
توی قحطیه محبت سر دروازه دولت
پاتوق زور گیری و حال گیری شد از حال ما

ای خدا رحمی به فریادم برس
ما گرفتار کیا گشتیم ، به دادم برس
دلا از سنگ کله از گچ صورت منفور تیکش
له شدیم داغون شدیم ، داور به بیدادم برس


شستشو یا که فرار مغزهای پسته ای
کله شقها پاچه خواران کشتزار هسته ای
پوست ها کنده شده روده ها بندهای رخت
خشکیده شیر دون کشور از فرط سیرابیه نفت ...
نفت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 1:23  توسط پوریا سردشتی  | 

زندگي

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!


از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !


آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !


آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام
بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !


آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى:
خب! بعدش چى؟


آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...


مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !


مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !


مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى:
اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازىكنى ! با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى!!


فرمان فتحعلیان

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 20:43  توسط پوریا سردشتی  | 

باز فرو ریخت عشق ، از در و دیوار من ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 8:9  توسط پوریا سردشتی  | 

برف می بارد...برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
چشم ها در انتظار کاروانی با صدای زنگ
آنک آنک,کلبه ای روشن,روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از خشم برف و سوز
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز

*******

باز هم فرصتی دست داد تا دیدار دوباره یی داشته باشیم ، و کنار هم ساعتی‌ به خوشی‌ بگذرونیم .. جنگ زمستانی ، با تلاش زیاد همهٔ دوستان امسال هم برگزار خواهد شد ، به امید دیدار همه دوستان مقیم واترلو .

همراه با موسیقی‌ زنده سنتی‌ ، شعر خوانی ، مصاحبه ، سخنرانی‌  و شام

زمان: ۳ ژانویه

مکان:209Bearinger Rd. , waterloo , Ontario (Waterloo Christian Performed Church)

ساعت شروع برنامه : ۱۷:۳۰

هماهنگی‌ : مهران راد ، بهناز کرباسی

تهیه بلیط: مجتبی‌ رجبی

برنامه ریزی و اجرا : پوریا سردشتی

به امید دیدار همگی‌ ..

شاد باشیدو شاداب


* برای تهیه بلیط میتونید به من مسیج بزنید.( تخفیف برای دانشجویان )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 2:37  توسط پوریا سردشتی  | 

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند

با اين همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زنده‌گی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

 

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالیِ خواب‌های ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم هميشه حياط آن‌جا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است

اما تو لااقل، حتا هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببين انعکاس تبسم رؤيا

شبيه شمايل شقايق نيست!

راستی، خبرت بدهم

خواب ديده‌ام خانه‌يی خريده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگويم‌ات

چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نيک خواهم گرفت

دارد همين لحظه

يک فوج کبوتر سپيد

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد

يادت می‌آيد رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بياوری؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برای‌ات می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 4:13  توسط پوریا سردشتی  | 

 

The Mother principle is highly sacred. The mother fosters the child in the womb and goes through all travails to protect the child. There is no greater love in the world than maternal love. For every person the first preceptor is the mother. It is from the mother that a child learns to speak its first few words, take its first few steps and learn the first lessons in good conduct. That is why the ancients accorded the highest place of honour .(to the mother and declared: "Mathru devo bhava" (Esteem the mother as Divine 


Happy birth day to my lovely mother .. wish you all the best dear

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 4:52  توسط پوریا سردشتی  | 

زخمه کن از آرامش نامیرا،
ما را بنواز.

باشد که تهی گردیم،
آکنده شویم از والا «نت» خاموشی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 6:48  توسط پوریا سردشتی  | 

عاشق زمزمه ميکند ، فرياد نميکشد ..

(زمزمه کن) گل من

 .. فرياد که زديم .. کسی نفهميد ..

 شايد با زمزمه خدا صدايمان را بشنود ..

 دوستت دارم ..

 گفتن نداره .. اما به توان

(ابديت) .

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 5:22  توسط پوریا سردشتی  | 

چه مهربانانه جوابم را دادی

وقتی دست هايت را طلب کردم

چه بی بهانه به ديدارم آمدی

وقتی بهانه تورا ميگرفتم

چه شاعرانه آرزو ميکرديم

وقتی شب های کوتاه تابستان را صبح ميکرديم .. (بی هم .. اما باهم )

و ..

چه مظلومانه برای آخرين بار نگاهت را به نگاهم دوختی ..

توی آغوش هم گرم شديم ..

چه بی صدا برای آخرين بار بوسيديم ..

وقتی در سکوت و اشک دست هايمان از هم

جدا شد ..

ميگريستم ،

ميگريستی ،

ميگريستيم ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 5:34  توسط پوریا سردشتی  | 

با ما…
سخن از یار مگو هر دم که زنم فال
همه بیهوده و بی فرجام نمود
آخر، این بند اسارت بر گردن خود نه که مرا بر لب برساند جان

فردا…
که همه گرد هم آیند فتنه کنند و از ما نکنند یاد چه باک
ما از سر نیکی همه آسوده بخوابیم ،درد و شکایت هیچ ندانیم…

بی من، بی ما
چه طلب از سرخوشی دوران
عاشقم و عشقم یکسره بر باد…
ندانستی چرا…

بازا…
که من از مهر رفیقان هیچ ندیدم تو بیا دستم بفشار
شاید که دگر اندوه بی مایه نماید…

فردا…
که زمن هیچ نماند تو چنان نادم بشوی و عمری که فنا شد

همه افسوسش بخوری نالان…

از سرچشمه عشق با ما ننوشی چرا…؟
با ما تو چرا از مهر نگویی سخن…؟
از عاقبت خود آسان گذری ای یار
ترسم شکنی زود…

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 6:45  توسط پوریا سردشتی  | 

هات چاکلت رو دوس دارم هنوز .. چون تورو يادم مياره .. !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 4:50  توسط پوریا سردشتی  | 

رخت ها را بکنيد ..  

آب در يک قدميست ..

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 22:25  توسط پوریا سردشتی  | 

برای آنکه می‌رود، دل کندن راحت‌تر است تا اینکه بماند و شاهد رفتن کسی باشد. رفتن، حکایت از عزم جزم‌شده‌ای دارد: تصمیمی که «باید» به فعل درآید. عصیان و جنونی که تنها با رهایی ِ رفتن فرو ‌می‌نشیند. اما ماندن و تماشای رفتن دیگری، پرتاب شدن در گیجی و ناباوری ِ محض است: دست به دامان جنونی گیج‌کننده و حیرتی بیمارگونه شدن. اینگونه رفتن، رهایی‌ست و اینگونه ماندن، اسارت.
رفتن، همیشه راحت‌تر است. رفتن، به تعویق انداختن تنهایی‌ست و ماندن، تنهایی ِ محض.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 2:26  توسط پوریا سردشتی  | 

When I am down and, oh my soul, so weary;
When troubles come and my heart burdened be;
Then, I am still and wait here in the silence,
Until you come and sit awhile with me.

You raise me up, so I can stand on mountains;
You raise me up, to walk on stormy seas;
I am strong, when I am on your shoulders;
You raise me up: To more than I can be.

You raise me up, so I can stand on mountains;
You raise me up, to walk on stormy seas;
I am strong, when I am on your shoulders;
You raise me up: To more than I can be.

There is no life - no life without its hunger;
Each restless heart beats so imperfectly;
But when you come and I am filled with wonder,
Sometimes, I think I glimpse eternity.

You raise me up, so I can stand on mountains;
You raise me up, to walk on stormy seas;
I am strong, when I am on your shoulders;
You raise me up: To more than I can be.

You raise me up, so I can stand on mountains;
You raise me up, to walk on stormy seas;
I am strong, when I am on your shoulders;
You raise me up: To more than I can be.


هر وقت که به اين آهنگ گوش ميدم ، آرامش عجيبی بهم دست ميده .. تقديم به تو (عزیزم) ..

دربست !

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 2:9  توسط پوریا سردشتی  | 

تولدت مبارک مهربان من!

تولدت مبارک...

برای تولد تو می شود٬

با عشق به انتظار نشست٬ به انتظار سالروز تولدت...



تولدت مبارک عزیز دل!

تولدت مبارک...

برای روز میلاد تو می شود لحظه شماری کرد٬

می شود تو را در آغوش کشید و بوسید.

می شود برای روز میلاد تو بهترین ها را آرزو کرد.



تولدت مبارک محبوب من!

تولدت مبارک...

برای سالروز آمدنت٬

خستگی فرار می کند از لحظه های من٬

هر بار که نگاه می کنم به قلبم که حالا مزین به عشق توست.



تولدت مبارک نازنین من!

تولدت مبارک....

اعتراف میکنم امشب بغض کردم.

از شوق بودنت٬

از شوق اینهمه مهربانی مواج در چشمهای تو.

اعتراف میکنم با تو بودن لذت بخش ترین موهبت الهی است در دنیای من.



تولدت مبارک معشوق من!

تولدت مبارک...

در این شب دوست داشتنی٬ چند بار تکرار کنم "دوستت دارم" را٬

تا حک شود در همه لحظه هایمان٬

تا دلهامان تا همیشه یکی بماند و همراه٬

تا بشوم محرم روزگارت٬

تا بدانی که چقدر دوستت دارم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 6:27  توسط پوریا سردشتی  | 

 

I dreamed I had an interview with God. 

“So you would like to interview me?” God asked.

“If you have the time” I said.

God smiled. “My time is eternity.”
“What questions do you have in mind for me?”

“What surprises you most about humankind?”

God answered...
“That they get bored with childhood,
they rush to grow up, and then
long to be children again.”

“That they lose their health to make money...
and then lose their money to restore their health.”

“That by thinking anxiously about the future,
they forget the present,
such that they live in neither
the present nor the future.”

"That they live as if they will never die,
and die as though they had never lived.”

God’s hand took mine
and we were silent for a while.

And then I asked...
“As a parent, what are some of life’s lessons
you want your children to learn?”

“To learn they cannot make anyone
love them. All they can do
is let themselves be loved.”

“To learn that it is not good
to compare themselves to others.”

“To learn to forgive
by practicing forgiveness.”

“To learn that it only takes a few seconds
to open profound wounds in those they love,
and it can take many years to heal them.”

“To learn that a rich person
is not one who has the most,
but is one who needs the least.”

“To learn that there are people
who love them dearly,
but simply have not yet learned
how to express or show their feelings.”

“To learn that two people can
look at the same thing
and see it differently.”

“To learn that it is not enough that they
forgive one another, but they must also forgive themselves.”

"Thank you for your time," I said humbly.

"Is there anything else
you would like your children to know?"

God smiled and said,
“Just know that I am here... always.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 22:8  توسط پوریا سردشتی  | 

من راه تو را بسته
تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست
وقتی همه دیواریم
...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 19:24  توسط پوریا سردشتی  | 

باز این دل سوداییم آغاز فسون کرد
مجنون صفتم روی به وادی جنون کرد
چون شرح دهم دل بمن غم زده چون کرد
رازی که نهان داشتم از پرده برون کرد

با مردم بیگانه (۱)

عمریست که گمگشته وادی فراقم
صبر از دل و جان رفته و طاقت شده طاقم
گه سوی حجاز آورد و گاه عراقم
گه جانب مسجد دهد آن شوق سراغم

گاهی سوی بتخانه

چون پیر مغان دید که مستسقی آبم
بنمود پیاپی دو سه پیمانه شرابم
تا حشر خراب از اثر باده نابم
نبود بکسی حال سوالات جوابم

جز با می و میخانه

چون از اثر باده شدم بیخود ومدهوش
زد مهر سکوتم بلب و گفت که خاموش
گردید سراپای وجودم همه چون گوش
حرف دو جهان از نظرم گشت فراموش

چون بد همه افسانه


با مردم بيگانه جديد ترين اثر فرمان فتحعلیان  (خواننده محبوب من ) است که به زودی منتشر خواهد شد . پيشنهاد ميشود اساسی ... !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 6:22  توسط پوریا سردشتی  | 

به تبرک کدامین غروب دست افشاندیم؟
حال آنکه سوگوار مرگ حقیقتیم
ما که عمری فروتنانه زیستیم
و هر فروتنی
دشنه ای گشت
بر پیکر حقیقت!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 8:2  توسط پوریا سردشتی  | 

مدعی عدل علی،جور عطا نمی کند - بر خودی و غیر خودی ظلم روا نمی کند
عقیده و فکر و منش،جرم نمی شود اگر- علی بود قاضی دل ، علی خطا نمی کند
وقت قضاوتش همه آدمیان برابرند - جود و مسلمان را زهم هیچ جدا نمی کند
!با توام ای که مثل من،علی علیست بر لبت- گوش کن این قصه مگر تورا صدا نمی کند
مدعی مهر علی،در پس پرده با خداست - رخ به رخ ساده دلان،خدا خدا نمی کند
!خواب نمی رفت علی از غم شب گرسنگان - این تن سیر ما چرا تخت رها نمی کند
!سفره ی خالی کسی پٌر نشود ز لاف ما - لاف فقط لافست و بس،درد دوا نمی کند
!آنچه به مسجد می دهیم خانه چراغ ضٌعفاست - مولا که با مردم خود اینگونه تا نمی کند
بنام مرتضی زدیم چنگ به ننگ منفعت - وای که حق روز جزا رحم بما نمی کند
وای بما که از علی در پی استفاده ایم - که ابن ملجم این چنین بر او جفا نمی کند
 
شاعر:علی تنها
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 7:40  توسط پوریا سردشتی  | 

یا حق حقیقت
آگاه باشید٬ پدر و مادرم فدای آن عده از پاکان باد که نام های آنان در آسمان معروف و در زمین مجهول است.هشیار باشید٬ در انتظار رویگردان شدن امور از شما٬ و گسیخته شدن عوامل پیوندها و گذاشتن مردم کوچک بر سر کارهای بزرگ. در این هنگام است که ضربت شمشیر بر مؤمن٬ آسانتر از به دست آوردن یک درهم از راه حلال می باشد.در چنان وضعی است که کسی که چیزی به او عطا می شود٬ پاداشی با عظمت تر از کسی خواهد داشت که چیزی عطا می کند
:از سخنان
ایلیای اولیاء,سلطان انبیاء,شاه فرشته و بشر,حضرت علی مرتضی
نهج البلاغه خطبه ی ۱۸۷
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 5:16  توسط پوریا سردشتی  | 

چند وقته پيام های مختلفی به دستم رسيد که همه سوال کردند که چرا فقط من وبلاگ رو مينويسم .. دوستان عزيز .. خانم سیما صادقی ديگه تو اين وبلاگ نمينويسند ..

شاد باشيد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 20:13  توسط پوریا سردشتی  | 

 خستم از اين روزگار تلخ تر از زهر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 8:1  توسط پوریا سردشتی  | 

ميون اين همه شلوغي خيابان ها .. کوچه ها .. شهر ها ..

ميون اين همه ازدحام و حرف توی اين دنيا ..

من و تو محکوم به سکوتيم ..

من و تو محکوميم که توی اين دنيا نقش خودمان را بازی نکنيم ..

من و تو محکوميم که منتظر باشيم ..

من و تو محکوميم که دلتنگ و بيقرار باشيم ..

به چه جرمی .. ؟

به چه گناهی .. ؟

....

نميدانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 3:51  توسط پوریا سردشتی  | 

آرام سکوت ميکنم ،

خيال ميکنم که کنارمی ..

حست ميکنم ..

حست ميکنم ..

از گوشه پرده اطاقم ميبينم که آسمون همچنان ميباره و ميباره ..

انگار او هم دلتنگ است ..

انگار او هم بی قرار است ..

زير لب دعا ميخوانم ..

هم برای تو ..

هم برای دل خودم ..

هم برای آسمان ..

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 3:7  توسط پوریا سردشتی  | 

شيشه پنجره را باران شست ..

از دل من اما ..

چه کسی نقش ترا خواهد شست ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 2:30  توسط پوریا سردشتی  | 

تو به من خنديدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پی من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سال ها هست که در گوش من آرام، آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

ميدهد آزارم

و من انديشه کنان

غرق اين پندارم

که چرا،

خانه کوچک ما

سيب نداشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 6:50  توسط پوریا سردشتی  | 

 

يه مدّت نيستم . خدا حافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 19:33  توسط پوریا سردشتی  | 

تابستون پارسال ، گست بوک سايت فرمان فتحعليان .. داشتم يکی يکی کامنت هارو ميخوندم که ديدم کسی که فکر ميکردم يه خانوم 23 ، 24 ساله است .. 16 سالشه .. خوب سايت فرمان به دليل اينکه هميشه اتفاق های عجيب زياد ميفته برای فرمان ، بحث های داغی بر قراره ..بعد از چند ماه ايشون يکی از نويسنده های وبلاگ شدن .. کلّی هم مخاطب وبلاگ بالا رفت .. !! سيما .. سيمای عزيز ، که هميشه لطف و محبتش بی نظير بوده ..

تولدت مبارک سيما جان و از خداوند برات بهترين هارو آرزو دارم .. به اميد موفقيتت در تمام مراحل زندگی ..

دانای کل .. قدر خودتو بدون..

پوريا - تير ماه 87

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 20:34  توسط پوریا سردشتی  | 

فکر ميکنم کلاس سوم دبستان بودم ، که برای مسافرت عيد رفتيم طالقان با عمّم اينا .. من هم تصميم گرفتم که پيک شادی مزاحمم رو توی مواقع بيکاری تو طالقان بنويسم ، خوب نميدونم ميدونی يا نه ولی طالقان يه جای خوش آب و هوا ..و کوهستانی نزديک تهران هست که اگر دوستانه و با جوونا بری بسيار خوش ميگذره ..در غير اين صورت فرداش بر ميگردی تهران..خيلی از داستان دور نشم ، چند تا از فاميل های ما هم اومده بودن که البته خونه خودشن بودن ،، يه روز يکی از دوستان گفت پوريا تو با دختر عمه من هم کلاسين بيا برو پيشش اونم داره حل ميکنه پيکشو باهم تموم کنين زود ،، گفتم باشه و حاضر شدم که بريم .. طول نکشيد حدودا ، چند دقيقه بعد رسيديم بعد از احوال پرسی و اين حرفا مشغول حل کردن شديم ،، تازه فهميديم که هردمون يه مشکل داريم ، دقيقاً يادمه که سؤال در مورده اکوسيستم بود .. به هر حال من يا هر کدوم از ما وقتی کلاس سوميم نميدونيم اين کلمه رو حتّی چه جوری مينويسن . به هر حال بعد از کلّی فکرو تلاش ، کاسه صبر سرازير شد و تصميم گرفتيم که با شماره تلفن روی جلد پيک شادی که مال آموزش پرورش تهران بود زنگ بزنيم و دعوا کنيم .. راجع به اکوسيستم!! من و دينا حدودا 1 ساعت تلاش کرديم که زنگ بزنيم ، ولی هيچ کس تلفن رو جواب نميداد.. بعد از اون تصميم گرفتيم که روی پيک شاديمون بنويسيم (...) بر آموزش و پرورش ، که اتفاقاً نوشتيم ، امّا بعد به هر ترتيب بود با کمک آشنايان و فاميل نوشتيم و اون جمله رو هم پاک کرديم .. به هر حال ، تجربه جالب ، و سفر خيلی خيلی خوبی بود ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 0:6  توسط پوریا سردشتی  | 

چند شب پيش با زنده شدن يه سری خاطرات گذشته تو اين يک هفته ، داشتم فکر ميکردم که چقدر دلم برای پلی استيشن بازی کردن تنگ شده .. مدّت هاست که آنقدر سرم شلوغ شده که ديگه به هيچ کاری نميرسم ، راستش داشتم فکر ميکردم که چقدر زندگی من شبيبه بازی پلی استیشن هست ، ميدونی هر روز صبح بايد به سختی ساعت 7 صبح بلند شم،صبحانه مختصری بخورم و حاضر شم که پدر عزيز منو برسونن مدرسه ،،تازه بايد خيلی مواظب باشم که سر ساعت 8:15 تو کلاس اول باشم که تاريخ پر بار کشور کاناداس .. چون اگه دير برسم ، به سرود کانادا نميرسم ، برگه دير اومدن ميگيرم و يه جون ازم کم ميشه .. !!

بدش بايد خيلی حواس جمع باشم که معلم در مورده هيتلر چی ميگه ، چون اگه نت بر ندارم ممکنه همون روز يک امتحان بگيره و يه جون ديگه ازم کم شه .. تازه همه اين ها به کنار بايد خيلی مراقب باشم تا يه وقت به قيافه هايه عجيب غريب بعضی از دانش آموزا نگاه نکنم ، چون ممکنه يه وقت بهشون بر بخوره و يه جون ديگه ازم کم شه .. در تمام طول روز بايد  مغز بيچارم با 2 زبون کار کنه .. چون ممکنه توی راه رو يه ايرانی ببينم که اگر حتی بهش يه کلمه به اينگليسی بگم (اوکی)فرداش کل شهر پر ميشه که فلانی يک سال اومده اينجا ، اينگليسی حرف ميزنه تو مدرسه با ايرانيا .. از اونورم خيلی بده که پای تخته به اشتباه بنويسم 4 به فارسی و کل کلاس برای چند لحظه فکر کنن که اين بی سواد چی ميگه .. ؟؟ تازه از همه اينا گذشته دلت خوشه که بهت توجه ميشه .. ولی خوب در مورده من اين مورد کاملا غلط هست.. چند وقت پيش براي کريسمس داشتيم دکور درست ميکرديم با چند از بچه های کانادايی و يکی از معلما .. من 2 ساعت تمام زحمت کشيدم تا اين کار به نتيجه رسيد ،، بعدش فرداش ، معلمرو ديدم ، گفتم خوبين آقای کلارکسن .. گفت آره ، پوريا ديروز رو غيبت کردی از دستت در رفت ..ما با بچه های کلاس يه دکوره خيلی خوب درست کرديم ،، تو چرا نيستی هيچ وقت .. ؟؟ من  عذر خواهی کردم و قول دادم دفعه بعد کمکشون کنم .. تازه بدش ميرسم خونه و کلّی کار هم خونه بايد انجام بدم .. به نظرت وقت ميشه که ديگه پلی استشن بازی کنم .. ؟؟؟ من خيلی با هنر باشم کاری بايد بکنم همينطوری گيم اور نشم .. !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 1:57  توسط پوریا سردشتی  | 

مطالب قدیمی‌تر