تبليغاتX
رويای نيمه کاره

رويای نيمه کاره

سکوتی میان دو نگاه

سلام ،

این هم آدرس وبلاگی که قولش رو به خیلی‌‌ها داده بودم فقط فرصتی نبود تا شروع کنم ،

خوشحال میشم گ ه گاه سری به منو وبلاگ جانم بزنید ..

www.ordinary-man.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 21:14  توسط پوریا سردشتی  | 

تو زندگي هر آدمي يه عده اي هستن که روز شب به يادشوني

براشون آرزوها ميکني

از خنده هاي رو لبشون،لبخند هاست که روي لبت ميشينه

و از ناراحتي هاشون

اشک هاي چشمانت جاري ميشه

روزهاي خوبشون روزهاي خوبيست براي تو

و روز هاي نا خوشايندشون روزهاي بدي براي تو

بهترين و تک ترين زمان، براي خنديدن تو

براي شاد بودن تو

براي از اعماق قلب آرزو کردن تو

براي از سر شوق اشک ريختن تو

تنها روزيست که تکرار نميشه

تنهاي روزيست که به روي زمين آمدن مقرب ترين فرشته به خدا رو حس ميکني

تنها روزيست که تولد انسان ترين انسان رو جشن ميگيري

تبريک ميگي

و تا سال بعد منتظر مي ماني تا دوباره طعم بهترين ها را بچشي

حالا مدت هاست که براي من يک روز مهم شده

يا بهتره بگم مدت هاست که 27 بهمن براي من مهم شده

چون تو اين روز يکي از بهترين و عزيزترين افراد تو زندگيم متولد شده

برادر عزيزم،پورياي خوبم تولدت مبارک

بهترين ها رو برات آرزو ميکنم

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 0:14  توسط پوریا سردشتی  | 

این جا نبودن!

باور نمی کنم،

هرگز باور نمی کنم که سال های سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

یک کاری خواهد شد.

زیستن مشکل شده است.

و لخظات چنان به سختی و سنگینی می گذرد

که احساس می کنم،خفه می شوم.

هیچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است.

 و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم،

در خودم بیارامم.

از "بودنِ"خویش بزرگتر شده ام

و این جامه بر من تنگی می کند

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشقِ آن سفر بزرگ!...

اوه،چه می کشم!

چه خیال انگیز و جان بخش است"این جا نبودن"!

از معلم شهید دکتر علی شریعتی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پست های جدید:

۱.شهر دل

۲.این جا بودن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 0:21  توسط پوریا سردشتی  | 

آمده‌ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم ، شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم ، بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم ، زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا ، جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد ، من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر برم

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کند
پیش گشاده تیر او ، وای ، اگر سپر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او ، نام رخ قمر برم

اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر برم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 23:18  توسط پوریا سردشتی  | 

 

پرنده می میرد&پرواز می ماند...!نگامی

 عشق شیرین است و وقتی کسی عاشق می شود،حلاوت و شیرینی از عمق جانش می جوشد.هنگامی که کسی عشق خالص می شود،قند می شود.در رابطه ءعاشقانه ی معمولی،شیرینی می آید و می رود و وقتی شیرینی می رود ،تلخی جای آن را می گیرد.رابطه ی عاشقانه ضرب آهنگی ست بین شیرینی و تلخی..رابطه ی عاشقانه ،رابطه ایست آمیخته به عشق و نفرت.باید سر تا پا عشق شد،یعنی حالی موقتی که در رابطه ی عاشقانه هست،جای خود را به مقام دایمی عشق بدهد.در این صورت،عشق،حال و حالت و سرشت و سرنوشت تو نوشت.

در مقام عشق،تلخی وجود ندارد.

پرنده ی عاشق روزی می میرد،

اما پرواز عاشقانه همیشه باقی می ماند.

عشق معمولی فقط نقشی از عشق است،سراب است.چنین نقشی،هرگز سیراب نمی کند،بلکه بر تشنگی می افزاید.چنین عشقی رضایت خاطر نمی آورد،بلکه نا رضایتی به بار می آورد.زیرا نقش ها می ایند و می روند و دوامی ندارند.نوری می تابد و می رود و باز تاریکی بر جای می ماند.اگر اصلا نوری نتابیده بود،شاید نا رضایتی هم معنایی نداشت.

اما بارقه ای تابیده است و همین بارقه،تو را بی قرار کرده است.در پرتو آن بارقه،دیدن را برای لحظه ای تجربه کرده ای و دیگر به ظلمت رضایت نخواهی داد.

عشق تنها پدیده ی با شکوه زمان ماست.

تنها  از راه عشق است که خدا را تجربه می کنیم.

آنهایی که عشق را گم می کنند،خدا را گم می کنند.

راه دیگری برای درک حضور خدا وجود ندارد مگر راه عشق

بر گرفته از کتاب"پرنده می میرد،پرواز می ماند".

نوشته ی "مسیحا برزگر"

پست های جدید:

۱.ملاقات

۲.پرنده می میرد،پرواز می ماند..!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 23:6  توسط پوریا سردشتی  | 

ملاقات

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»

امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.»

مرد گفت« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

« امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

با عشق، خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 23:0  توسط پوریا سردشتی  | 

واژه ی غریبیست برای تنهایان بر کنج نشسته...

اما پر از پری درک...

پر از وجود آشکار او..

 پر است از حرفهای بر زبان کشیده نشده... .

قطرات احساس تنها،در تنهاییست که به کمکت می آیند وتو را از هرچه غبار معصیت است می رهانند.

کاش ما هم می توانستیم مرحمی بردردهای به دمل تبدیل شده ی او باشیم.

اما آنقدر دلمان کوچک است که گنجایش زخم هایش را ندارد.

افسوس...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:46  توسط پوریا سردشتی  | 

 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید

که گرفت استید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید.

آن زمانی که تنگ می بندید

بر کمر هاتان کمر بند

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

 

 

 

 

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده.

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون

می کند زین آب، بیرون

گاه سر، گه پا

آی آدم ها!

 

 

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد.

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:

«آی آدم ها».

و صدای باد هر دم دل گزاتر

و در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این ندا ها:

«آی آدم ها»...

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:18  توسط پوریا سردشتی  | 

مي توان با يك گليم كهنه هم روز را شب كرد و شب را روز كرد مي توان با هيچ ساخت مي توان صد بار هم مهرباني را خدا را عشق را با لبي خندانتر از يك شاخه گل تفسير كرد مي توان بيرنگ بود هم چو آب چشمه اي پاك و زلال مي توان در فكر باغ و د شت بود عاشق گلگشت بود ميتوان اين جمله را در دفتر فردا نوشت خوبي از هر چيز ديگر بهتر است ...

پست های جديد ..

1. هفتادو دو ماه .. / 2 . خوبی .. !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 0:50  توسط پوریا سردشتی  | 

 هفتاد دو ماه و ظهر عاشورا شق القمر امام را ديدم

هفتاد دو پشت آسمان خم شد وقتی کمر امام را ديدم

هفتاد و دو زبح و يک خليل الله در عزم خليل حق خلل هرگز

در سير و سلوک فی سبيل الله تعظيم به هيبت هبل هرگز

در هلهله ی بتان هر جايی اينگونه که ديد خود شکستن را

افروخت شراره ی ستم سوزی آموخت ره زخويش رستن را

بنگر حرکات نور اعظم را در ورطه ی تشنگی تلاطم کرد

هفتاد و دو کشتی نجات آورد هفتاد و دو نوح وقف مردم کرد

هفتاد و دو کاروان و يک سالار هفتاد و دو باهه روبه رو دارد(ميدان)

گاهی ز تنور و گاه بر نيزه با امت خويش گفتگو دارد

آن اسوه ی پاک باز ميگويد آنان که ز راز مرگ آگاهند

در دشت جنون زپا نمی افتند بر مرکب خون هماره (همواره)در راهند

هفتاد و دو صف فشرده چون پولاد هفتاد و دو قبضه موم در يک مشت

هفتاد و دو سر سپرده ی مولا تسليم اشاره های يک انگشت

انگشت اشارتی که او دارد فردا به مصاف ميبرد ما را

گر شيوه ی نو پريدن آموزيم تا قله ی قاف ميبرد ما را

فردا که ز نيزه می دمد خورشيد فردا که خروس مرگ ميخواند

ار خنجر و مرگ حجله ميبنديم ما را چو عروس مرگ ميخواند

هفتاد و دو لحظه لحظه ی پرواز هفتاد و دو کربلای پی در پی

هفتاد ودو لحظه ی سر افرازی سرهای بريده خون چکان بر نی

شعر از مرحوم آقاسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 0:48  توسط پوریا سردشتی  | 

حسین وارث آدم 

صحرای سوزانی را می نگرم با آسمانی به رنگ شرم و خورشیدی کبود و گذران و هوایی آتش ریز و دریایی رملی که افق در افق گسترده است. جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام همسفر فرات است و شمشیر ها از همه سو کشیده و تیر ها از همه جا رها و خیمه ها آتش زده و رجال در اندیشه ی غارت و کینه ها زبانه کشیده و دشمن در کمین و دوست بازیچه دشمن و هوای تفتیده و غربت سنگین و زمین شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و دجله ی سبز و فرات سیاه مرز کین و مرگ در اشغال خصومت جاری و می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور در خون ایستاده است؛واین تن صدها ضربه را همچنان به پا داشته.ترسان و مرتعش از هیجان نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالامیرم،اینک دو دست فرو افتاده دستی بر شمشیر که به نشانه ی شکست انسان فرو می افتد. 

نوشته ی:معلم شهید دکتر علی شریعتی

بر گرفته از کتاب"حسین وارث آدم"

سلام ..
دوستان عزيز .. از اين پس اين وبلاگ با طراحی جديد و همينطور هر بار ، با دو مطلب منتظر نظرات محترم دوستان هست ..
و شاد باشيدو شاداب .. 
۱.حسین وارث آدم / ۲. قصه گو

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 1:30  توسط پوریا سردشتی  | 

برف می بارد...برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
چشم ها در انتظار کاروانی با صدای زنگ
آنک آنک,کلبه ای روشن,روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از خشم برف و سوز
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 1:9  توسط پوریا سردشتی  | 

 

انسانها....

روزها و شب ها در حیرت همین انسانها مانده ام....

از بودن و نبودنشان...از ظاهر و باطن وارون شدهء همین آ دمیزاد!

از دروغ هایشان فراریم و در انزوا اشک هایم جاریست از شنیدن.

وای که چقدر سیاه است زمانی که با خودت هم صادق نباشی...

پس لحظه لحظه ء زندگی پر شده از معصیت هایی که حتی از ذره ای از آن هم خبر نداری

وای بر بی خبری...وای بر انسان(؟)

فکر...فکر..فکر

رویا...رویا..رویا

واقعیت...واقعیت..واقعیت

واقعیت...کجاست...انسان مساویست با واقعیت.

ولی انسان واقعی کجاست؟!!!

و اما عشق...

انسان عاشق...روحی سبکتر از یک تبسم

و بال هایی فراتر از بال فرشتگان

انسان واقعی مساویست با انسان عاشق.

اما کجاست عشقی به پاکی واقعیت.

امان از بی خبری...

نابود کن..سیاهی هایی را که حقیقتت را پوشانده پاک کن.

تو خود عشقی و عرش کبریایی سزاوار توست.

از خودم....
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 1:46  توسط پوریا سردشتی  | 

زندگی ، نقطه سر خط ..

بی وفايی شده عادت ..

تو نوشته بودی ديدار ..

سه تا نقطه به قيامت

زندگی ، نقطه سر خط

تلگرافی شده نامت ..

قلبمو مچاله کردی ..

لای نقطه چينه نامت ..

عزيزم نقطه سر خط ..

برو با خياله راحت ..

به تو تقديم اين ترانه ..

به جای جواب نامت ..

با سی و دو حرف دلگير

مختصر .. مفيد و ساده ..

گفتی که سايه ی عشقت

از سرم خيلی زياده ..

زيره دردو خط کشيدی ..

ضربدر زدی رو اسمم ..

تا بدونم که به عشقت

تا که جون دارم طلسمم ..

توی يک کاغذ بی خط

حرفای خسته به نوبت

توی سرزمين نامت

حرفه ( ت ) کرده قيامت

ت مثل تو مثل ترديد ..

ت مثله آخره طاقت ..

مثله تنهايی مثل تب

مثله آخره خيانت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 23:28  توسط پوریا سردشتی  | 


ای دل بيا مناقبی از اصفيا بخوان .............. يک شمه ای ز تاج سر اوليا بخوان

با خاکيان ، کواکبيان ، آسمانيان ............... يک دم حديث کنت مع الانبيا بخوان

از مظهرالعجائب عالم نمی بدان ............. وز مظهرالغرائب حق کيميا بخوان

در مصحف خدا لقبش هل اتی ببين ................ واندر زبور نام ورا ايليا بخوان

سرمايه ولای علی را به جان بخر ................. خود را فراتر از همه اغنيا بخوان

خاک در سراچهء قنبر غلام او .................. بر ديدگان خويش چنان توتيا بخوان

نيت علی است ، حلقه علی ، ذکر ما علی است

برتر علی است ، خواجه علی ، ذوالعلی علی است

قفلی که بی کليد بود وا نمی شود .............. بيت خدا بغير خدا جا نمی شود

خانه بغير صاحب خود ره نمی دهد ............ کعبه بدون نام علی وا نمی شود

ديوار هم برای علی باز می شود ............. کاری که بهر هيچ کس امضاء نمی شود

تنها ميان بيت خدا آشنا بود ................... اين خانه غير خوبش پذيرا نمی شود

بنت اسد نه، ام اسد ، راه وا کنيد ............. جز ماده شير مادر مولا نمی شود

خلقت علی است ، قبله علی ، عشق ما علی است

فرياد کعبه هم به خدا ذکر يا علی است

مادر به زادگاه علی خيره مانده است ..... کعبه به پيشگاه علی خيره مانده است

اطراف بيت، گرد حرم، دور تا به دور ........ يک امتی به راه علی خيره مانده است

ناگه خبر رسيد که هجران به سر رسيد ...... عالم از اين پگاه علی خيره مانده است

آمد برون ز کعبه خداوند نوريان ........... مادر به روی ماه علی خيره مانده است

لبخند آشنا به پيمبر نشاط داد ............. احمد از اين نگاه علی خيره مانده است

حجاج اگر هنوز طواف حرم کنند ......... خلقت به زادگاه علی خيره مانده است

جنت علی است ، کوثر علی ، مصطفی علی است

ذکر نبی و فاطمه يا مرتضی علی است

تبريک ای خلايق سرمد علی رسيد .......... خيزيد ای سپاه محمد علی رسيد

خيزيد ای گروه رسولان به پای عشق ........ بر انبياء مبصر و ارشد علی رسيد

گيرم گواه آيهء پاگ مباهله ................ جان جهان و هستی احمد علی رسيد

بر طاق عرش بر در جنت به آسمان ......... بنوشته با خطوط زبرجد علی رسيد

سر عباد، رکن بلاد، آيه رشاد .............. مقصود را تجسم مقصد علی رسيد

عزت علی است ، شوکت علی ، جانفزا علی است

فرقان علی است ، طارق علی ، والضحی علی است

عشقش بود شراره ولی حر نار نيست ......... مهرش بود هماره غمی گه گدار نيست

نامش اگر علی است ز اعلی گرفته است .... منشق ز حی و دور ز پروردگار نيست

دست خدا، جمال خدا، ديدهء خداست ...... پس کيست آن نگار اگر کردگار نيست

ما چون مسافريم و علی ساربان عشق ..... ديگر غم و فراز و نشيب و حصار نيست

آن مجمعی که ذکر علی نيست زينتش ...... دارای هيچ منزلت و افتخار نيست

پيداست از رخی که ندارد غم علی .......... هر چند آدمی است ولی مايه دار نيست

زينت علی است ، منجی علی ، مه لقا علی است

يعسوب علی است ، قائد علی ، مقتدا علی است

سرمايه ولايت مولاست هستی ام ......... جام می ولای علی داده مستی ام

پيمانهء محبت او جرعه جرعه نيست ........ درياست باده ای که کند مست مستی ام

هيئت بهانه نيست که ميخانهء دل است ........ محکم کند به ميکده عهد الستی ام

با خصم او به غير برائت نمی شود ...... بيعت به دشمنش نکند پاک دستی ام

ما خلق برتريم که با مهر حيدريم ........ اين است رمز و راز سويدای هستی ام

دست مرا بگير علی جان هزار جای .... کز سوی توست نعمت يکتا پرستی ام

عصمت علی است ، پاکی علی ، با صفا علی است

کعبه علی است ، مکه علی و منا علی است

عید بزرگ غدیر خم را به همه دوستداران شاه شاهان،علی مرتضی،نور چشم پیغمبر تبریک و تهنیت عرض میکنم.

یا علی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 23:18  توسط پوریا سردشتی  | 

نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوبه من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پایه موندنه منی
نه میتونم رهات کنم


نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو
نه میتونم بگم بمون..نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطره تو نپیچه تو یه لحظه هام
قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم تویی که معنیه منی
تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی


نه ساده ای نه خط خطی
نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جایه موندنه
نه مونده راهه پیشو پس


نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو
نه میتونم بگم بمون..نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطره تو نپیچه تو یه لحظه هام
قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام


نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوبه من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پایه موندنه منی
نه میتونم رهات کنم


نمیشه با تو باشمو اسیره دسته غم نشم
فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم ..


+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 7:45  توسط پوریا سردشتی  | 

یلدا یعنی،یادمان باشد دنیا آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت...

شبی پر از عشق،آرامش و مهربانی رو براتون آرزو میکنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 23:57  توسط پوریا سردشتی  | 

به من مومن نگو وقتی که حتی ، واسه یه لحظه هم عاشق نبودم
به من که این همه از رستگاری فقط دم می زدم ، عاشق نبودم
یه عمری از دلم ترسیدم و باز ، دمِ آخر منو دیوونه کرده
حالا می ترسم این دیوونه حالی ، یه روز از من جدا شه برنگرده

...

حکايت عجيبيه و خوب ميدونم انتظار زياديه که بخوام همه چيز رو اونجور که هست بدوني وقتي خودم نميدونم اين حکايت از کجا شروع شده.
شايد حکايت ما، کوچيکتر از اين حرفها باشه و من زيادي بزرگش کرده ام.
هرچي که هست روي دلم بدجوري قلمبه شده.
اصلا ميدوني چيه ؟ قضيه اونقدرها هم مهم نيست.
راستش، ديگه اين روزها، واسه صحبت کردن ازش، حوصله نيست. اصلا گفتنش مگه چيزي رو عوض ميکنه ؟
اين حکايت رو هرکي که شروع کرد، خودش ميدونه چجوري تمومش کنه.
شايد زور من اونقدر باشه تا کاري کنم که نقطه آخر اين حکايت تکراري با بقيه نقطه ها فرق داشته باشه.
اگه ميگم راضيم و خدا رو شکر .... همون خدا ميدونه که اين رو از ترس اين گفته ام تا همين چيزهاي بهم ريخته رو از دست ندم.
کاش اين حکايت، يه جورايي، درست و حسابي تموم بشه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 8:16  توسط پوریا سردشتی  | 

 

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها

یا حق ...

برگرفته از سایت سهراب سپهری بزرگ"

                                                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 3:7  توسط پوریا سردشتی  | 

    سر در جیب مراقبت فرو برده ام و همانند برگ های خزان از خزان خود در حزنی ژرف فرو رفته ام و به تنهایی خود و به تنهاترین تنهای این زمانه فکر میکنم .. در همین حال از افکار خود میپرسم..از منشاء افکارم میپرسم..از خود و آن یکی خودم می پرسم..ار روز و شب وارون شده می پرسم..از افرادی که دوستان خود را دوست نمیدارند و از انسانهایی که عاشق دشمنان خود هستند می پرسم.از پرنده ای که پرواز را معمول می نگرد می پرسم..از خدا می پرسم...از خود می پرسم.....آنقدر پرسش هاست در این وجودم که جواب هایش کافی نیست...اصلا جوابی نیست.

   پس دوباره می پرسم،از پرواز..از پروا ..از چشم..از نگاه گم شده بر کنج نشسته ام ...از پاهای خستهء راه های منحرف شده ام...از دست های به انابت گشوده ام...از عروج بر عرش لذت و سقوط بر فرش ذلتم...و... از خدا می پرسم.

آنقدر این پرسش ها فراوان می گردد که از همه این علامت های به گوش ماننده گردابی درست می شود و مرا در خود می بلعد...گویی خود در خود بلعیده شده ام.می چرخم و ..می چرخم...با گرداب وجودم می چرخم..با سوالات بی شمار افکارم..با خودم...ناگهان یک آذرخش مرا از چرخش ابهامات منحرف شده ام بیدار می سازد...چشم هایم باز است و افکارم آزاد...می بارد..باران رحمت از ابرهایی به پاکی آسمان می بارد..می شوید مرا...شسته می شوم...تازه می گردم..و دوباره از تو می شوم...همچون شکوفه های تازه چشم بازکردهء دنیای به تاریکی پیوسته...پیدا میکنم...در اوج تاریکی روشن ترین نگاه را پیدا میکنم...آری..نگاه گم شده ام را دوباره به دست می آورم،و در همان حال به بی پروا ترین حالت ممکن به آسمان گستردهء خداوند می نگرم..دست هایم دراز می شود،همانند شاخه های سر به فلک کشیدهءدرخت تنومند ریشه در خاک افکنده...بلند می شوم..و ناگهان گرمی دستان دیگری را حس میکنم...و در آغوشی کشیده می شوم..آغوش پر از مهرخداوند..در آغوش پر از لطف پروردگار..در آغوش پر از عشق حق...در آغوشی پر از پاسخ کشیده می شوم...و هنوز نگاهم در نگاه آبی آسمان گره خورده است و اشک هایی پر از شرم از دیده گانم فرو می ریزد....همین.

 

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 18:31  توسط پوریا سردشتی  | 

 

 

یه روز بهم گفت : می خوام باهات دوست بشم ,اخه می دونی ؟! من خیلی تنهام ..

بهش لبخند زدم و گفتم : آره ميدونم ، فکره خوبيه ، من هم خيلی تنهام .. يه روز ديگه بهم گفت :ميخوام باهات تا ابد بمونم .. آخه ميدونی من اينجا خيلی تنهام ..!!بهش لبخند زدمو گفتم :آره ميدونم .. آره .. فکر خوبيه ، من هم خيلی تنهام .. !يه روز ديگه گفت : ميخوام برم يه جای دور ..!! ،، جايی که هيچ مزاحمی نباشه ..

بعد که همه چيز رو به راه شد تو هم بيا .. آخه ميدونی من اونجا خيلی تنها ميشم ..!!بهش لبخند زدمو گفتم : آره ميدونم .. فکر خوبيه عزيزم .. آخه منم اينجا خيلی تنهام ..

يه روز نامه نوشت : من اينجا دوست پيدا کردم .. آخه ميدنی من اينجا خيلی تنهام ،، براش يه لبخند کشيدمو زيرش نوشتم .. : آره ميدونم .. فکره خوبيه .. منم اينجا خيلی تنهام .. ،،يه روزی ازش يه نامه اومدکه توش نوشته بود : من اينجا قراره با دوستم تا ابد بمونم .. آخه ميدونی من اينجا خيلی تنهام ..

براش يه لبخند کشيدمو زيرش نوشتم .. : آره عزيزم .. آره .. فکره خوبيه .. منم اينجا خيلی تنهام ..

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم .. ،، و چيزی که بيشتر خوشحالم ميکنه اينکه اون هنوز نميدونه " من خيلی تنهام ....... "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 4:22  توسط پوریا سردشتی  | 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندان آدم،

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید،

آدمیت مرد!

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون،دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

***

بعد،دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت،

قرن ها از مرگ آدم می گذشت.

ای دریغ،

آدمیت بر نگشت!

***

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینهءدنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی،پاکی،مروت،ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست!

***

روزگار مرگ انسانیت است:

من،که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد در زنجیرـحتی قاتلی بر دارـ

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرین ایام،زهرم در پیاله،زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

***

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

وای!جنگل را بیابان میکنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند!

***

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق،

گفتگو از مرگ انسانیت است!

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 16:14  توسط پوریا سردشتی  | 

هو الحق...

سلام به همه دوستان عزیز

من سیما صادقی نویسنده جدید وبلاگ "راه عشق"هستم.اگر خداوند متعال بخواد من هم از این روز به بعد مطالبی رو خواهم نوشت.البته خیلی خوب میدونم هرگز مطالب من به خوبی مطالب پوریای عزیز نخواهد شد ولی امیدوارم که من به عنوان عضو کوچکی از این وبلاگ بتونم کار مثبتی رو انجام بدم.

دلی پر از آرامش برای همتون آرزو میکنم.

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 13:8  توسط پوریا سردشتی  | 

مامعتقدیم که عاقبت مردی سبز...سر میزند از کوه چو ناوردی سبز
ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد...بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور...سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب ما باز سحر میگردد...مهدی به میان شیعه بر میگردد
تفسیر بلند ذوالفقار است این مرد...انگار بهار در بهار است این مرد
با خون حسین در پیام آمده است...انگار علی به انتقام آمده است
ای کوفه دلان دوباره دین آمده است...این است علی فتح مبین آمده است
انگار که خاتم الامین آمده است...کفر است ولی خدا زمین آمده است
ای مرد علم به دوش من یا مولا...ای سید سبز پوش من یا مولا
برگرد هنوز بیفرارت هستند...یک عده عجیب انتظارت هستند
آن مرد که بوی سبز باران میداد...آن پیر که روح بر جماران میداد
میگفت که عاقبت کسی می آید...از نسل علی دادرسی می آید
می گفت که یک روز تو بر می گردی...بر شام سیاهمان سحر می گردی
می گفت تو سبزی به بلندای دعا...لبریز محبتی و سرشار خدا
اما تو نیامدی بهارا غم رفت...افسوس دگر پیر جماران هم رفت
طفلان نجیب بیشه ها شیر شدند...مردان غریب جبهه ها پیر شدند
یک عده به ذکرند به تطهیر شدند...یک عده ز دوریت زمین گیر شدند
ای مرد علم به دوش من یا مولا...ای سید سبز پوش من یا مولا
برگرد که بر بهارمان می خندند...یک عده به انتظارمان می خندند
افسوس کسی نیست که فریاد زند...از پشت حصار غربتت داد زند
افسوس کسی نیست بیا داد برس...یا صاحب ذوالفقار فریاد برس
امواج دلت آبی و دریای غریب...غربت کده ات کجاست مولای غریب
غربت کده ای که بوی دریا دارد...صد خاطره از غربت زهرا دارد
برگرد و نشانمان بده دریا را...برگرد و بیاب غربت زهرا را
برگرد و علی چشم براه است هنوز...اسرار غمش در دل چاه است هنوز
ای مرد علم به دوش من یا مولا...ای سید سبز پوش من یا مولا

سیمای عزیز که همیشه خدا لطف داره ..

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 9:2  توسط پوریا سردشتی  | 

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظرمي سنجند
عشق ها را همه بادور كمر مي سنجند
خب طبيعي است كه يك روزه به پايان برسد
عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد
صبح يك روزمن از پيش خودم خواهم رفت
بي خبربا دل درويش خودم خواهم رفت
مي روم تاكه به ميخانه كمي مست كنم
جرعه بالابزنم آنچه نبايست بكنم
آنقدرمست كه اندوه جهانم برود
جام بر روي لبم باشدوجانم برود
ساقيا در بدنم نيست توان جام بده
گوره بابای غم هر دو جهان جام بده
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 1:55  توسط پوریا سردشتی  | 

به نام او كه زيباست
اينجا من هستم؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي
خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو
حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند


دروود ..

کمی خستم .. کمی هم بی حوصله ، شايد چند وقتی به روز نکنم .. شايدم هم بکنم ..

و خواستم خداحافظی کرده باشم به رسم ادب.. شايد کوتاه .. شايد هم ..

حق يارتون .. آرامو صلح طلب باشين ..

يا علی مدد ..

پوريا سردشتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 18:32  توسط پوریا سردشتی  | 

 

  

       تازه در تازه ... بلند آوازه ...

 

      مردگان نام مرا مي‌دانند

 

      از سر قاف اجل، بام بلا

 

      كشته‌ي شعر مرا مي‌خوانند

 

 

 

      خوشه‌ي وحي اگر سوره نشد

 

      قُل اعوذ بِكَ ربِّ الگندم

 

      بِكَ اي معجزه‌ي نان و شراب

 

      به سلامت سر ساقي ... سر خُم ...

 

 

      قُل اعوذُ بِكَ ربّ‌ الْمستي

 

      پلك‌ها نشئه شد و سنگين شد

 

      خسرواني بزن اي خسرو زهر!

 

      تلخي از زهره‌ي ما شيرين شد

 

 

      وَ سلامٌ هِيَ حتّي تا مرگ

 

      به تمنّاي تو تر دامن تر

 

      وَ سلامٌ هِيَ حتّي ساقي

 

      وَ سلامٌ هِيَ حتّي ساغر

 

 

      بته در جقّه‌ي ما هدهد شد

 

      من و ققنوس خليل اللّهيم

 

      آتش از شرب دمادم خيزد

 

      ما از آفات بلا آگاهيم

 

 

       قل اعوذ به شراب و به شراب

 

       به شراب جلوات و كلمات

 

      هله مستي، هله عصیان، هله جام

 

       به گل گونه‌ي ساقي صلوات

 

 

      هله والتّين هلا والزّيتون

 

      هله خاكا آبآتش بادا

 

      هله شيطان هله اللهُ احد

 

      هله مستيت مبارك بادا

 

 

      هله والتّين كه من انجيرم

 

      هله والليل كه من شب شده‌ام

 

      هله والشمس كه خورشيد توئي

 

      هله والزّهر كه عقرب شده‌ام

 

 

      هله سبحانك يا من يا هو

 

       كفر رازي كه ميان من و توست

 

      هله عقرب، شب، خورشيد، انجير

 

       يار برخيز! زمان من و توست

 

 

      برج بي‌طالعيم افزون باد

 

      كه من از طلعت معشوق خوشم

 

      خون من بر لب عشاق حلال

 

      اگر از عشق خودم را نكشم ...

از اشعار حافظ ایمانی عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 1:18  توسط پوریا سردشتی  | 


این قافله عمر ، عجب می گذرد.....

و قیصر امین پور هم رفت ..

یادش گرامی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 22:19  توسط پوریا سردشتی  | 

کتاب:

۱.پیامبر و دیوانه  ( جبران خلیل جبران )

۲.اشراق ها ( مسیحا برزگر )

۳.الماس های اشو

فیلم :

۱. خون بازی ( رخشان بنی اعتماد )

۲.   24 

موسیقی :

۱.مست و خراب ( فرمان فتحعلیان )


این پیشنهاد ها کاملا نظر شخصیمه .. ۴ دیواریه دیگه ..
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 5:3  توسط پوریا سردشتی  | 

آنکه حاله مردم دیوانه می داند منم
آنکه سوزه سینه پروانه می داند منم
آنکه در جامه محبت باده می ریزد تویی
آنکه قدر ساغر و پیمانه می داند منم
آنکه خلقی را به چشمی می کند افسون تویی
آنکه افسون رخه جانانه می داند منم
آنکه دل می سوزد و افسانه می سازد تویی
وآنکه از سوزه جگر افسانه می سازد منم
تا به ابروی تو محراب است و چشمت می فروش
آنکه راهه مسجد و می خانه می داند منم
خانقایی هست در عالم برای آب و خاک
وانکه از دل راهه آن کاشانه می داند منم
جمله درویشانه عالم ساکن آن خانه اند
آنکه نــــام صــــاحـــب آن خـــــانه مــی دانــــد منـــــم

فرمان فتحعلیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 23:49  توسط پوریا سردشتی  | 

صدای نغمه پرنده ها ، شبنم نشسته رو برگ گلها
تو و بارونو به یادم میاره ، روزای عیدو به یادم میاره
صدای نغمه پرنده ها ، شبنم نشسته رو برگ گلها
تو و بارونو به یادم میاره ، اون روزهای عیدو به یادم میاره
ای گل شقایقم باز بمون تو عاشقم
منم اون خسته تنها مثل شب ، تویی اون شعشعه طلوع فجر
اومدی خیمه زدی تو باغ دل ، حالا من موندم و دل میون گل
وقتی دستات و تو دستام میگیرم ، وقتی که کنارت آروم میشینم
دنیا واسه دل من کوچیک میشه ، خودم و تو عرش اعلا می بینم
ای گل شقایقم باز بمون تو عاشقم
حالا من موندم و اون خاطره ها ، با یه دنیا کوله بار غصه ها
کیه باور بکنه حرفهای من ، تو بیا تو ای پری قصه ها
بیا ای بانوی قصه های من ، سر بذار دوباره روی پای من
منو با خودت ببر به قصه ها ، تا به دنیا برسه صدای من
ای گل شقایقم باز بمون تو عاشقم
ای گل شقایقم باز بمون تو عاشقم

فرمان فتحعلیان


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 3:51  توسط پوریا سردشتی  | 

سنگ شکاف می‌کند در هوس لقای تو
جان پر و بال می‌زند در طرب هوای تو
آتش آب می‌شود عقل خراب می‌شود
دشمن خواب می‌شود دیده من برای تو
جامه صبر می‌درد عقل ز خویش می‌رود
مردم و سنگ می‌خورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را
جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود
گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو
چیست غذای عشق تو این جگر کباب من
چیست دل خراب من کارگه وفای تو
خابیه جوش می‌کند کیست که نوش می‌کند
چنگ خروش می‌کند در صفت و ثنای تو
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم
دید مرا که بی‌توام گفت مرا که وای تو
دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی
رفتم و مانده‌ام دلی کشته به دست و پای تو

مولانای بزرگ و عزیز .. !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 2:54  توسط پوریا سردشتی  | 

آهنگ نگاه تو شد زمزمه رو لبها
ای عشق بخون با من تو خلوت این شبها

تو ساحل آرومی
من موج پریشونم

راز دل دریا رو
می دونی و می دونم

من عطر خوش عشق و
از باغ تو بوییدم

اون یاس بهاری و از شاخه تو چیدم
آهنگ نگاه تو
شد زمزمه رو لبها

ای عشق بخون با من
تو خلوت این شبها

من عطر خوش عشق و از باغ تو بوییدم

اون یاس بهاری و از شاخه تو چیدم
تو معبد چشم تو من شمع شب افروزم

تا لحظه دیدارت می سازم و می سوزم
بخشایش دست تو مرهم دل من شد

حرف شب و روز من از عشق تو گفتن شد
آهنگ نگاه تو شد زمزمه رو لبها

ای عشق بخون با من تو خلوت این شبها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:16  توسط پوریا سردشتی  | 

دیروز...
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه
...
و اما امروز...
باز باران بی ترانه...
باز باران با تمام بی کسی های شبانه...
می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...
باز می آید صدای چک چک غم...
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده...
نمی دانم...
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...
کجای ذلتش زیباست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 4:7  توسط پوریا سردشتی  | 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 21:55  توسط پوریا سردشتی  | 

من يه شکلات گذاشتم توی دستش ُاون هم يه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم و اون هم بچه! سرم را بالا کردم . سرش رو بالا کرد . ديد که منو ميشناسه ..

خنديدم ..گفتم : دوست شيم ؟ گفتم : دوست دوست ... گفت : تا کجا ؟ گفتم : دوستی که تا نداره ..

گفت : تا مرگ .... خنديدم و گفتم : من که گفتم . تا نداره !

گفت : باشه .. تا پس از مرگ !

گفتم : نه نه نه تا نداره ه ه ... گفت : قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن . يعنی زندگی پس از مرگ ُبازهم با هم دوستيم تا بهشت ! تا جهنم ُتا هر جا که باشه من و تو با هم دوستيم !!

خنديدم و گفتم : تو براش تا هرجا که ميخواهی تا بزار ... اصلا يه تا بکش از اين سر دنيااااااا تا اون سر دنيااااااا .....

نگاهم کرد .. نگاهش کردم باور نميکرد .. ميدونستم اون ميخواست حتما دوستيمون حتما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نميفهميد ...

گفت : بيا برای دوستيمون يه نشون بزاريم ...گفتم : باشه .. تو بزار

گفت : شکلات !!! هر بار که همديگر رو ميبينيم يه شکلات مال تو .. يکی مال من !! باشه ؟؟؟

گفتم ........... : باشه

وهر بار يه شکلات ميزاشتم توی دستش ، اون هم يه شکلات ميزاشت توی دست من ... باز همديگر رو نگاه ميکرديم .. يعنی که دوستيم .. دوست دوست

من به تندی شکلاتم رو باز ميکردم و ميزاشتم تو دهنم ... اون ميگفت : شکمو .... تو دوست شکموئی هستی

و شکلاتش رو ميزاشت توی يه صندوق کوچولوی قشنگ .. ميگفتم : بخورش .... می گفت : ميخوام تموم نشه .. ميخوام برای هميشه بمونه !!

صندوقش ر از شکلات شده بود ..هيچ کدومشون رو نميخورد.. من همشونو خورده بودم ..

گفتم : اگه يه روزی شکلات هاتو مورچه بخوره ، اونوقت چيکار ميکنی ؟ گفت : مواظبشون هستم

ميگفت : ميخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستيم و من شکلات را ميزاشتم تو دهانم و می گفتم : دوستی که تا نداره !

يه سال گذشت ، دو سال ، چهار سال ، ده سال ، و بيست سال شده .... اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم .. من ، همه شکلاتها رو خوردم ... اون همه شکلاتهاشو نگه داشته . اون اومده امشب خداحافظی کنه .. ميخواد بره .... بره اون دور دورا !

ميگه : ميرم و زود بر ميگردم .. من ميدونم دروغ ميگه و ميره و برنميگرده ... يادش رفت شکلاتم رو به من بده .. من يادم نرفت ... يه شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : اين برای خوردن .. يه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم : اين هم برای صندوق کوچکت .

يادش رفته بود که صندوقی هم برای شکلاتهاش داره .. هر دو رو خورد و خنديدم .. ميدونست دوستی من تا نداره ... ميدونستم دوستی اون تا داره ..

مثل هميشه شکلاتم رو خوردم .......... حالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چيکار ميخواهد بکنه ؟؟؟؟؟؟يعني با خودش مي بره اون دور دورا ؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 6:24  توسط پوریا سردشتی  | 



قدرت عشق یا عشق قدرت ، مدرنیته یا سنت

تو محور شرارت، ژیان و عشق سرعت

مسکن رنج و درد، به صورت قرص و گرد

شام و ناهار نداری، جاش می خوریم کیک زرد!

انتخابای تستی، ازدواجای قسطی

دوزار ته گنجه بود، فرستادیم فلسطین!

موفقیت تضمینی، موزیک زیرزمینی

دکتر قلب نمی خوایم، جراح فک و بینی

غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی

دموکراسی دینی...

پیتزای قورمه سبزی!

بچه های پاپتی، چلوکباب ساعتی

قاچاق زن به دوبی، آادمای غیرتی

خون با اسانس اچ آی وی، آنفلونزای مرغی

یکی از وبا می میره، یکی جنون گاوی

ذخیره های ارزی، تحرکات مرزی

هیچی دیگه نداریم، اعتبارات قرضی!

اقتصاد تضمینی ، مرخصی تشویقی

سینمای فلسفی، موسیقی تلفیقی

عاشقای قزوینی، توسعه سبک چینی

دموکراسی دینی...های های

پیتزای قورمه سبزی!

دیزی توی کافی شاپ، مدیتیشن به قصد رختخواب

نذری می دن افطاری، زرشک پلو با کچاب!

دنیاهای مجازی، دانشگاه شهربازی

قهرمانای ملی، پرویننو حجازی!

داروهای تقلبی، معتادای تفننی

مد لباس ملی، صنایع تسننی

آموزش از راه دور، فروش سوال کنکور

نزول سود بانکی، یا انتخاب یا که زور

غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی

دموکراسی دینی...

پیتزای قورمه سبزی!

پل شیخ فضل الله از رو ستارخان رد می شه

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 6:38  توسط پوریا سردشتی  | 

 

تولد سهراب به یاد همه ما هست ..

با توام اي سهراب

اي به پاکي چون آب

يادته گفتي بهم

تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟

نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد

ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد

يادته گفتي بهم اومدي سراغ من

نرم و آهسته بيا

که مبادا ترکي برداره

چيني نازک تنهايي تو

اومدم آهسته

نرم تر از يک پر قو

خسته از دوري راه

خسته و چشم براه

يادته گفتي بهم

عاشقي يعني دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه

آره تنها باشه

يار غمها باشه

يادته ميگفتي گاهگاهي قفسي ميسازم

ميفروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زندانيست

دل تنهاييتان تازه شود

ديگه حتی اون شقايق که اسيره قفس سهراب

ساحر يک نفسه

نيست که تازگی بده اين دل تنهاييمان

پس کجاست اون قفس شقايقت؟

منو با خودت ببر به قايقت

راست ميگفتی کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود

آره...کاشکی دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب

تو خودت گفتی بهم

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثهء عشق تر است

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 22:35  توسط پوریا سردشتی  | 

هر که رفت
پاره اي از دل ما را با خود برد
اما او که با ماست
او که نرفته است
ار او بپرسيد
که چه مي کند با دل ما

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 5:43  توسط پوریا سردشتی  | 

 

از ياد نمي برم، هرگز تو را و عشق زيباي تو را،
لحظه قشنگ دوست داشتن و به اوج رسيدن را،
خواستني و تمام نشدني
حالا اينجا كنار اين همه خاطره باراني،
تنها به تو مي گويم، دوستت دارم، كه مي خواهم بماني، بمانم،
نه در لحظه‌ها و ثانيه‌ها، نه، كه در تمام نفسها،
بي دریغ‌تر از هميشه
حضور معطر تو، بودن، درست همان زمان كه نيستي
و لحظه ها با بوي خاطره‌ها جان مي گيرند
مي مانند، مي مانند
براي من، فقط يك نگاه تو
همينقدر كه بدانم هستي، كافي است،

حالا همينجا و هرجا، كه نباشي و باشم، يك حس آشنا مرا با خود ميبرد
فرياد مي‌زنم، كه هستم، با تو، كنار تو

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 5:40  توسط پوریا سردشتی  | 

 

چه زیباست رقص در مهراب ..

با فرقی شکافته ..

ایام پرواز مولا .. تسلیت باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:7  توسط پوریا سردشتی  | 

آدمای تنها، آدمای غمگین، آدمای خسته
آدمای عاشق، چشا کاسه‌ی خون، دلا شکسته
آدمای پولدار، آدمای بی پول، تو فکر تجارت
آدمای مهم، آدمای جدی، عقده‌ی حقارت
اینجا هیچکی سر جاش نیست

خلبانا جاشونو عوض کردن با راننده‌های تاکسی و کامیون
حتما باید بی‌مزه و جلف باشی تا بری تو تلوزیون
دکترای برج‌ساز، خونای آلوده، فروش اعضای بدن
سوگند بقراط؟ بی‌خیال برو دنبال پول به جیب زدن
اینجا هیچکی سر جاش نیست

مهندسا زدن تو کار واردات و صادرات
فاشیستای دیروز امروز شدن رهبر اصلاحات
مهم نیست که بلد نیستی حرف بزنی و تازه اومدی تو شهر و اینا
فقط کافیه، فقط باید چشات آبی باشه تا بشی هنرپیشه‌ی سینما
اینجا همه جوره‌شو داریم ولی هیچکی سر جاش نیست
اینجا همه رقم موجود است ولی کسی سر جاش نیست

حالا
اونایی که یه کاری بلدن همشون بیکارن
مسولین زی‌ربط یا رفتن مرخصی یا نیستن و بیمارن
اگه هیچ کاری بلد نباشی میشی معاون یا مدیر
کارای بزرگ دست آدمای حقیر

دلاکای حموم زدن تو کار کلاس تی‌ام و طب سنتی
درویشای آپارتمانی، خطبه‌ی عرفانی، نمایش عهد
بوکسورا و کشتی‌گیرا اکثرا نماینده‌ی مجلسن
مشکلاتو فیتیله‌پیچ می‌کنن و حساب دشمنا رو می‌رسن

آب سرد
چک زرد ...

اینجا هیچکی سر جاش نیست
اینجا هیچوقت هیچکی سر جاش نیست
اینجا همه رقم موجود است ولی هیچکی سر جاش نیست

خوبه که بنده هم برم مدتی دکتری کنم
یا بروم تو سینما هر شبه آکتوری کنم
آخه چرا خجالت بکشم یا بکنم رودرواسی ...

این شعر را با اجازتون سانسور کردم .. !! چون  .......


+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 5:11  توسط پوریا سردشتی  | 

ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم در عجب بودم كه تورا ديدم و ديوانه شدم تا كجا بايد سفر كرد تا به كي بايد دويد از كجا بايد گذر كرد تا به شهر تو رسيد گفتي كه طبيب دل هر بيماري پس طبيب دل من باش كه بيمار توءم گر همسفر عشق شدي مردسفر باش هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش  ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 6:0  توسط پوریا سردشتی  | 

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق، همآغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

تقدیم به تمام عزیزانم :

مادرم .. شادی عزیزم .. سیمای نازنین .. جناب منتظری محترم .. خانم افتخاری مهربان .. مادربزرگ خوبم ..خانم روح الله زاد .. و  .....

به یادتونم .. همیشه خدا .. هرجای این زمین که باشم .

یا علی ..

پوریا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 4:44  توسط پوریا سردشتی  | 

از لاله زار که می گذرم، بغض ترانه می شکنه
تو عمق سینم یه نفر یاز زیر آواز می زنه
از لاله زار که می گذرم میشم یه بچه بلا
عاشق فیلم جفتی و عاشق سیبای طلا
از لاله زار که می گذرن الک دولک یادم میاد
«محمود سیاه» نمایش «مرد کلک» یادم میاد
قصه اون کبوتری که از رو بوم ما پرید
قصه اون یکه بزن تو فیلمای سیاه سفید

لاله زار! کاش می تونستیم، همیشه بچه بمونیم
عمو زنجیر بافو بازم توی کوچه هات بخونیم
لیموناد شیشه ای دوزار، لواشک برگی یه شاهی
«بابا نون نداد» نوشتن توی دفترای کاهی

دوباره هفت ساله میشم از لاله زار که میگذرم
خاطره های خط خطی رژه میرن توی سرم
وقت فلک کردن عشق، زار زدنای الکی
مزه آبنبات کشی، طعم آدامس بادکنکی
بازی لی‌لی و سه قاپ، بازی گرگم به هوا
الاکلنگ سوار شدن، چرخ و فلک تو کوچه ها
چرخ کبوترای جلد تو آسمون پاک و صاف
دشنه لوطی محل که زنگ زده توی غلاف

لاله زار! کاش می تونستیم، همیشه بچه بمونیم
عمو زنجیر بافو بازم توی کوچه هات بخونیم
لیموناد شیشه ای دوزار، لواشک برگی یه شاهی
«بابا نون نداد» نوشتن توی دفترای کاهی
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 3:36  توسط پوریا سردشتی  | 

قديما خونه ها کوچيک بودن، کوچه ها بن بست
امّا میدونستی که که برای عاشق شدن، هميشه اونجا يه نفر هست
حالا خونه ها بزرگن، کوچه ها، خيابونا خيلی عريضن
امّا افسوس دلا مرده، مردم شهر بزرگ همه مريضن

از ته دل ديگه هيچکس نمیخنده، هيشکی به هيشکی ديگه دل نمیبنده
از ته دل ديگه هيچکس نمیخنده، هيشکی به هيشکی ديگه دل نمیبنده

قديما کوچه ها تنگ بودن، حالا ولی دلان که تنگن
آدما با همديگه همش تو جنگن
بيشتره عشقای امروز عشق نه، مايه ی ننگن

از ته دل ديگه هيچکس نمیخنده، هيشکی به هيشکی ديگه دل نمیبنده
از ته دل ديگه هيچکس نمیخنده، هيشکی به هيشکی ديگه دل نمیبنده


نفسا تو سينه حبسه؛ آدم از همه میترسه
اعتمادی به کسی نيس؛ عشقی و همنفسی نيس
قلب زندگی شکسته ه ؛ نفسا، نفسا تو سينه حبسه

از ته دل ديگه هيچکس نمیخنده، هيشکی به هيشکی ديگه دل نمیبنده
از ته دل ديگه هيچکس نمیخنده، هيشکی به هيشکی ديگه دل نمیبنده

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 7:23  توسط پوریا سردشتی  | 

هین کژ و راست میروی باز چه خورده ای ؟بگو
مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو

با که حریف بوده ای ؟ بوسه ز که ربوده ای؟
زلف که را گشوده ای؟ حلقه به حلقه مو به مو

هین کژ و راست میروی باز چه خورده ای ؟بگو
مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو

با که حریف بوده ای ؟ بوسه ز که ربوده ای؟
زلف که را گشوده ای؟ حلقه به حلقه مو به مو

نی تو حریف کی کنی؟ ای همه چشم روشنی!
خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو

راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن
چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو

نی تو حریف کی کنی؟ ای همه چشم روشنی!
خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو

راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن
چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو

مولانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 6:24  توسط پوریا سردشتی  | 

علي را وصف در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش برنيايد
علي با درد ِغربت آشنا بود
علي تنهاترين مرد ِخدا بود
علي درآستين دستِ خدا داشت
قدم در آستانِ كبريا داشت
علي سوز و گدازي جاودانه است
علي راز و نيازي عاشقانه است
دل دريايي اش درياي خون بود
زخون باغ و بهارش لاله گون بود
علي را وصف در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش برنيايد
نواي عشق از ناي علي بود
اذان ِ سرخ ، آواي ِ علـي بــود
علي را قدر ، پيغمبر شناسد
كه هركس خويش را بهتر شناسد
علي را وصف در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش برنيايد
دل ز عشقِ تو دريا شد يا علي
جان ز شوقِ تو شيدا شد يا علي
ما به عهدِ تو پابنديم يا علي
تا به مهرِ تـو پيــونـديم يا علي
ياعلي ، قبله عاشقان ، ياعلي
علي را وصف در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش برنيايد

یا حق..

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 4:44  توسط پوریا سردشتی  | 

گوش كنید. داره صدا میاد.



صدای پا میاد.



پای كی؟ معلومه دیگه...



صدای پای ماه خدا میاد.



ماه مهمونی خدا.



اللهم رب شهر رمضان.... الذی انزلت فیه القرآن...

نسئلك یا من هو الله الذی لا اله الا الله هو الرحمن الرحیم الملك القدوس السلام المومن المهیمن العزیز الجبار... المتكبر الخالق الباری المصور الغفار

گفتم غفار؟ خدا ما رو رحمت كنه. حاج میرزا اسماعیل آقای دولابی می فرمودند: مگه خدا غفار نیست؟ غفار یعنی بسیار آمرزنده. بسیار آمرزنده یعنی همه رو می بخشه. اگر استثناء داشته باشه(كسی رو نبخشه) این سلبی می شه و صفت غفاری از خدا نعوذبالله سلب می شه. پس یعنی صفت غفاریت خدا خود سند و دلیلی بر این است كه هركه توبه كند خدا بخشیده. اگر شك كردی كه خدا نبخشیده در صفت غفاریت خدا و در نهایت در ذات خدا شك كردی.



شب قدر...



خیرٌ من الف شهر...



محراب مسجد كوفه...



محاسن خضاب به خون سر ولی خدا...



حیدر كرار... ساقی كوثر...



خدایا.



توفیق درك ماه مبارك رمضان، ماه میهمانی ات را به ما ارزانی دار و ما را از عارفان به حقیقت شب قدر (حقیقت شب قدر در وجود مبارك صدیقه طاهره نهفته است) قرار بده. و از ما راضی و خوشنود باش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 5:35  توسط پوریا سردشتی  | 

از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید, مهمان خدا سوی خدا می آید

درهای آسمان در نخستین شب ماه مبارک رمضان گشوده میشوند و تا آخرین شب آن بسته نمیشوند ..

التماس دعا ..

یا علی مدد

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 7:6  توسط پوریا سردشتی  | 

مطالب قدیمی‌تر